برای شش ماه بعد
دارم چیزهایی باد می گیرم که عالی است. نمی خواهم فعالیت جدیدم بپیوندد به جمع کارهای نصفه و نیمه گذشته. این را نوشتم که شش ماه بعد برگردم و نگاهش کنم، با لبخند .
نور هشتم
آنجا در مجاورت ضامن آهو تا توانستم دعا کردم، زیر برف بود و طلایی های گنبد و وجود اتم ها و مولکول های پاکیزه در هوا. و خدا را شکر می کنم که بی جواب نماند و مرا که مهمانش بودم دست خالی برنگرداند. چیزی که می گویم کمی زیادی (!) انتزاعی است و درکش برای خودم هم با سختی روبروست اما تشکر می کنم از کسی که برای بار اول مهمانش شدم و اجازه داد تا به دیدنش بروم و به او خواسته هایم را بگویم. ممنون از این بزرگوار و کاسه ی بی اندازه ی وجودی اش.

سر در باغ
با خانم میانسالی آشنا شدم که همه ی موهایش سفید شده بود. عصا به دستش داشت. نمی گویم پیر چرا که انرژی جوانانه اش جالب بود و سال ها بود که از جاذبه های گردشگری دیدن می کرد. اطلاعات و اخبار روز خوبی داشت و ترک بود. تلفنی که با مامانم حرف می زدم و گفتم دوست جدید پیدا کرده ام به هم سلام ترکی فرستادند. ببعد کلی با مامانم خندیدیم که بخودم هم نخواهم برنامه ای پیش می آید برایم.
بعد از ظهر هم ، یعنی همین الان ها می روند به امامزاده یحیی.
برگشتنی از موزه با دوست میانسالم و خانم لیدر برگشتیم. سر در باغ ملی باز بود و ازشان خداحافظی کردم. برای پر کردن این زمان که در بسته بود به موقعیت خوبی برخورده بودم.
+ برخلاف تصویر این روزها در سمت چپی فقط باز است.
شربت بهارنارنج
دلم می خواهد فردا بروم کوه، تنهایی. نمی خواهم کسی همراهم باشد تا بخواهم فکر کردن هایم را با او تقسیم کنم... یا بخواهم او را با خودم و لحظه هایم سهیم بدانم. کم کم دارم به سمت تنهایی می روم، تنهایی که کاری جز فکر کردن و بعد از آن کتاب خواندن نداشته باشم. آن جمع گرایی ای که تا به الان داشتم، از این کانون به آن کانون و از این جمع به آن جمع دارد به انزوایی تبدیل می شود که خیلی هم بد نیست. از تنهایی زیاد نوشته ام. وقتی که توقعم را از بقیه برای در کنارم بودن کم می کنم و امیدم را ازشان می گیرم، چرا که آخرش خودم هستم و ناخنی که باید پشتم را بخاراند. دیگر از اینکه دوستانم باشند و کافه ای _ نه که بخواهم تریپ بردارم و پز روشنفکری- هم باشد، لذت زیادی نمی برم. الان کنج خانه خیلی لذت بخش شده است. کنجی که نه توقعی، نه سرزنشی و نه دلواپسی و دلتنگی ای باشد برای من کافی است. اینطوری دیگر یادم ذهن کسی را اشغال نمی کند و وقت کسی هم تلف نمی کند. برای خودم هم بهتر است.
با اینکه شیرینی نباید زیاد بخورم - از ترس جوش- می روم و برای خودم شربت بهارنارنج درست می کنم. با آب ولرم که گلوی سرما خورده ام را خراش ندهد. و می نشینم در کنج تنهایی دلچسبم.
+ خواستم عنوان را بنویسم اشتباهی نوشتم: بشریت بهار نارنج
نود و چهار
خوشحالم که تمام شد چون نود و سه پایش را گذاشته بود روی خرخره ام و برنمی داشت، نمی توانم اینجا بقیه اش را بنویسم. بعد نود و چهار آمد و نجاتم داد. کاش من و این سال بتوانیم با هم کنار بیاییم. کاش کمتر اشتباه کنم و سرگردان نباشم و دور سرم نچرخم.