یه روز خوب با بابابزرگ توی کافی شاپ
یه روز خوب با بابابزرگ توی کافی شاپ و در انتظار یک فنجان قهوه و یک فنجان هات چاکلت.
وقتی که وارد می شیم آقائه می فهمه که چقد سردمونه و کنار بخاری رو برامون در نظر میگیره. ولی نمیدونه که چقد به بابابزرگ اصرار کردم که کت چرم گرمشو بپوشه ولی گوش نداد چون می گفت سنگینه. ولی وقتی گفتم این شال گردن بلندتره رو بنداز، گفت این رنگیه و با مال من که سرمه ای بود عوض کرد.
توی کافی شاپ فقط یه دختر و پسره هستن. می شینم. بابابزرگ میگه الان «رامین» میاد (داییم) و من میگم نه، میدونه اومدیم آمپول بزنیم. اون وقت این خوردنی ها رو دیر میارن و به آکواریوم توی کافی شاپ نگاه می کنیم که ماهی های جورواجور داره. به قول مامانم کمتر نوه ای با بابابزرگش میره کافی شاپ. ولی خب یه حس خوبی داره ، حتی شاید بیشتر از وقتی که با دوستام میرم، خیلی کیف میده.
بعد از یه مدت طولانی میارن. لیوان هات چاکلت بزرگتره، هنوز نخوردمش و با قهوه ی بابابزرگ عوض می کنم. بابابزرگ سریع میخواد که بریم که مبادا داییم نیاد پشت در بمونه و من هی بهش میگم اون میدونه که ما میریم آمپول بزنیم.
وقتی تموم میشه بلند میشیم که بریم بیرون، هر چی اصرار می کنم که بریم آمپول (ویتامین) بزنیم نمیاد و میگه حال ندارم. بر می گردیم خونه وهر چند خیلی حرص خوردم که لباست گرم باشه و زود بریم شب نشه و ...اما خب یه روز خیلی خوب تموم میشه.