یاد
روی هر کدام هم که کمی بایستید چند کلمه ای نوشتم ...
روی هر کدام هم که کمی بایستید چند کلمه ای نوشتم ...
اصفهان زندگی می کند. دو سال پیش بود فکر کنم که سر زدیم به وبلاگ همدیگر و اغلب پست های هم را می خواندیم. الان چند وقتی است وبلاگ نمی نویسد. قبل از اینکه ننویسد آمد نظر گذاشت و گفت تنها کسی هستم که بهم این خبر را می گوید، شاید چون بیشتر اوقات نظر می گذاشتم برای نوشته هایش. نظرم را گفتم که اشکالی ندارد، اما اگر دلش تنگ شد برای وب برگردد.
الان گاه گاهی اس ام اس می زند. خیلی هم خوب است و از خواندنشان لذت می برم. بیشتر فلسفی اند و آدم را به فکر می اندازد. همیشه از اس ام اس های تازه و مبتکرانه استقبال می کنم. عذاب وجدان هم می گیرم که چرا آنطور که باید جواب اس ام اس هایش را نمی دهم.
یکبار هم زنگ زد و حرف زدیم. لهجه ی قشنگی داشت. می گفت برای تابستان چه کتابی باید بخواند. من هم گفتم کافکا و ... .
خوب است آدم دوستی داشته باشد که تا به حال ندیده باشدش. اما هیچ وقت آن دوست را یادش نرود و گاه گاهی تلنگری برایش بفرستد. اگر روزی اصفهان رفتم حتما به او زنگ می زنم تا ببینمش. یا شاید اگر او تهران آمد. دلم می خواهد تصویری که از او در ذهنم دارم را بکشم . اما نه، همینطوری توی خماری ماندن بهتر است !