ما توی آن کارت پستال نشسته بودیم. به من گفتی سنجاب روبه رو را ببین، و من قبل از اینکه مجذوب سنجاب شوم مجذوب شدم که چقدر چشمان من این طرف و آن طرف کار نمی کند اما چشمان تو خوب می چرخد. سنجاب از روی درخت به زمین افتاده می پرید آن طرف. ساختمان بدقواره ی تازه ساخت هم پشت سرش بود. نمی فهمید داریم نگاهش می کنیم. دستانم گرمتر شد وقتی رنگ گرمش را دیدم. سریعتر از آنچه فکرش را می کردم رفت. و بعد حرف هایمان سنجابی شد، نه اینکه خودش حضور داشته باشد، به لطافت دمش شد حرف هایمان.