خبر اندر خبر اندر خبر

 

بعضی ها خبرسازند . پشت سر هم خبر می سازند و بقیه خبر آنها را دنبال می کنند .

بعضی ها دنبال خبرند . هر جا خبر ببینند فضولی شان را آنجا پهن می کنند و خبر جمع می کنند .  حالا می خواد هر خبری باشد .در خبر شنا می کنند یا خبردانی شان پر است .

 دسته ای از آدم ها می توانند خبرساز باشند ولی از خبر بدشان می آیند و از آن فرار می کنند .

بعضی ها از دنیا خبر بی خبرند . می دانند ممکن است خبری باشند ولی پی آن را نمی گیرند . جایی اگر از خبر حرف باشد مات و مبهوت نگاه می کنند و جیک نمی زنند !

عده ای خودشان خبرند . نگاهشان کنی کلی باخبر می شوی .

بعضی ها فقط اخبار خاصی را دنبال می کنند . فقط سیاسی و اجتماعی . یا فقط خبرهای خاله زنکی . فقط اخبار سینمایی .

کسانی بدون اینکه بفهمند خبر دریافت می کنند .

بعضی ها خبرها را کهنه می گیرند . آن موقعی که دیگر کپک زده و به درد سطل آشغال هم نمی خورد .

بعضی ها هم در هیچ کدام از این دسته ها قرار نمی گیرند . تکلیفشان معلوم نیست با خبر باشند یا نه ! خبر برایشان جایگاهی ندارد .

 

این بعضی ها تا بی نهایت ادامه دارد ...!

رویا ساز

« رویای تو چیه ؟ همون رو بساز » و من می نشینم و با گِل لاکپشت درست می کنم . می دانم رویای من فقط در این خلاصه نمی شود . شاید سرعت رویاهایم پایین است . کلی طول می کشد تا یک رویا به رویاهای جدیدم اضافه شود . حالا چرا کسی نمی گوید واقعیت های تو چیه؟ کلی واقعیت دارم که سرعت بی نظیری دارند .

دوست دارم مثل «چارلی و کارخانه شکلات سازی» یک کارخانه بزنم که تویش رویا بسازند و این رویاها را به واقعیت تبدیل کنند . البته نه با گل.  می دانم اینطوری زندگی بی نمک می شود ولی محدودیت می گذارم برای رویاها ! آن وقت کلی درآمدزایی می کنم و حالش را می برم .

این ها رویاست ولی خب قرار است شغل من شود . از بی شغلی و بدشغلی ( منظورم دست فروشی و امثال اینهاست) که خیلی بهتر است .

متواری

 

زنگ آرایه های ادبی می شود و معلم طبق معمول می آید تا دفترها را ببیند . از ردیف ما شروع می کند . «محی» طبق معمول همه را انجام داده . خطر را احساس می کنم و مثل یک سارق فراری از این ردیف به ردیف وسط می روم (مثل اینها که از این ساختمان به آن ساختمان می پرند). معلم نزدیک می شود به جای خالی ام . وضعیت قرمز می شود و می روم ردیف کناری و روی یک جای خالی می نشینم .دیگر ردیفی نمانده که نرفته باشم . معلم دفتر محی را می بیند و متوجه نمی شود کسی آنجا بوده . ردیف وسط را هم چک می کند . دو تا نیمکت مانده تا به من برسد . دوباره میروم ردیف وسط و بعدش جای خودم می نشینم . محی از این صحنه از خنده ریسه می رود . یک نفر هم مثل من متواری شده ، سر جایش می نشیند .  معلم تمام دفترها را می بیند و آنها را که ننوشته بودند نمره کم می کند . هی نگاهش می کنم و منتظرم بگوید دفترت را دیدم یا نه؟ ولی خبری نیست از این حرف !

زنگ بعدش جغرافیا ازم درس می پرسد . نام یک اصطلاح را یادم نمی آید و شمه ای از آن می گویم : هبراهوتو  !!! و لبخند معلم جغرافیا را می بینم .

دوساله شده است

وبلاگ که دوسالش می شود یادم می افتد که چقدر ذوق داشتم وقتی اولین پستم را گذاشتم . روز به روز پیوندهایم بیشتر می شد و پست ها زیادتر . دوره های بیکاری را می آمدم اینجا و باهاش حرف می زدم ، بدون اینکه صدایم را بشنود . یاد گرفتم هر حرفی را نباید زد و یا چطوری کاری را انجام بدهم بهتر است . گاهی با همان خرچنگ قورباغه ای اش تنهایش می گذاشتم . آن اول ها نه ، این اواخر . گاهی با مزخرفات پرش می کرم که حال همه به هم می خورد و از همه بیشتر خودم بودم . ولی باز نمی گذاشتم از تک و تا بیفتد و بی حال شود . می خواستم این بار هم اسمش را عوض کنم . ولی دیدم همان خرچنگ و قورباغه بهش می آید !

 وبلاگم را (این را اولین بار است می گویم) خیلی دوست دارم !

دوست داشتم برای تک تک آن هایی که توی پیوندها هستند جمله بنویسم . ولی عوضش از آنها خواستم تا به یاد ماندنی ترین و یا افتضاح ترین پستی که یادشان است را بگویند . ممنون از همه شان . البته آ ها که تازه می خوانند عذرشان موجه است ! برای خودم که کلی تجدید خاطره شد .  بالاترین رتبه ها هم نامه به اعضا بود !

 

سعیده و sly-ocean

 نامه به اعضا

 

نیلوفر  و مجتبی 

فرافکنی

 

وحید  و مهدیار

نوشته در آسمان

 

سیده زهرا و sly-ocean

فیتیله ای ها

 

ارنواز

جمله ی :

 نباید بین موها فرق گذاشت

 

حانیه

ابی و آناناس بستنی

 

أنا

 زلف قشنگم

 

خانم غلامی

کلاس آشپزی

 

آوانوش

سفرنامه

 

امید حبیبی و زهرا خ

مسابقه شعر (اگر درست گذاشته باشم)

 

مینا صیادی

آخرین سرپناه

 

minerva

نیازمندی های حیوانات