شعری به نام شعر

شعر

هنوز من گاه گاه خودم را،

در یک آهنگ قدیمی می جویم.

در یک تصویر دوران کودکی،

یا در گلبرگ های گل خشخاشی که پر پر می شود،

در یک نامه ی بسیار کهنه،

و یا در حرکات سگی که بازی می کند.

آه، و من به خودم اینقدر بیگانه هستم.

خدایا! قلب من این قدر خونین است!

گاه گاه برای مدت درازی خودم را در دعای دختران می جویم.

در پرچم سرخی که میان کوچه ها به اهتراز در می آید.

گاه گاه خودم را هنوز در روی یک کوه یا در میان دریا می جویم،

در یک جامه یا در یک رشته مو،

و من دیگر هیچ وقت خودم را پیدا نخواهم کرد.

 

یاکُب هارینگر

 

از کتاب مرگ من روزی/ اثری منتشر نشده از فروغ فرخزاد/ کتابسرای تندیس

سه استاد

برایمان استاد آورده اند، برای اولین بار . استادی که نفر اول تست کنکور است و بچه ها ذوق دارند که با یک استاد آقا روبرو اند! می آید سر کلاس و همه جیک نمی زنند. شنیده اند که با چهارمی ها به طرز خشنی برخورد می کنند پس همه محتاط عمل می کنند. ریاضی را شروع می کند و درس می دهد و رفع اشکال می کند، طوری که نمی قهمی زمان چطوری می گذرد. قرار است تا 4 زنگ را با این استاد بگذرانی. همه وقتی زمان گیر می آورند آن زیر پچ پچ می کنند. سه تا کلاس ادغام شده و حدود 70 نفر کنار هم نشسته اند. ما هم دیر آمده ایم و ته نشین شده ایم. زنگ می خورد و همه دور استاد را می گیرند. بحث هر اکیپ و گروه دوستی هم همین استاد است. جوگیری بد دردی است!

روز بعدش استاد عربی است. اول که یخمان آب نشده مثل ریاضی برخورد می کنیم ولی بعد که استاد سر شوخی را باز می کند بچه ها سر از پا نمی شناسند و تا می توانند هر و کر می کتتد. ما امل نه اینکه خشک باشیم ولی به این چیزها خنده یمان نمی آید. حتی «محی» حرص می خورد و داد می زند : برم بگم این مسخره بازی ها رو جمع کنه ؟!!!! فکر کنم استاد شنید و کمتر می خنداند. مبحث (کیف و حال) است که آقای استاد می گوید هرچه خواستید صدایش کنید : عشق و حال، زد حال و ...

روز بعد از عربی خانم دکتر برای درس ادبیات می آید. بیشتر از خودش تعریف می کند تا درس . آرایش کرده و آراسته. بعدا البته علت آرایشش را فهمیدیم. می گفت توی جوانی (چهل و یک سالش است) کمتر به بزک و دوزک مشغول بوده و بیشتر درس خوانده. بچه ها نسبت به دو روز قبل بیشتر حرف می زنند.

 خداوکیلی هر سه تایشان خوب درس داده اند. همه به حساسیت موضوع پی برده اند و سر کلاس اگر کسی حرف می زد با سیییس سیییس کردن ساکتش می کردند.

 این بود ماجرای سه روز با سه استاد!

 

پیش از نوروز

بخور بخور می شود. همه برای استان هایشان غذای مخصوص آنجا را آورده اند و می فروشند، یا همین طوری خیرات می کنند. برای بچه های بی بضاعت. همه هم می ریزند و می خرند و می خورند. انواع آش با بادمجان و گوشت و سیر، شیرینی مخصوص آنجا و هزار جور خوردنی دیگر. معلم ها هم می آیند و حسابی بازدید می کنند. بوی برنج دودی استان گیلان همه جا را برداشته. فالوده ی شیراز و کرمان به تو چشمک می زند و آش دوغ و سمبوسه آب دهان آدم را راه می اندازند. نمایشگاه فردا هم هست. به همراه چهارشنبه سوری. زنگ آخر که می شود معلممان درس را تمام می کند و می گوید حالا برقصید! بعد برای اینکه معذب نباشیم می رود بیرون. من می زنم روی میز و بچه ها می آیند وسط. هی ریتم را کم و زیاد می کنم، استوپ رقص می گذارم ! البته خیلی از بچه ها نه تنها رقص، بلکه یک دست هم نمی زنند! همان موقع بیرون برف می آید. امروز روز خیلی خوبی بود. خانه که می رسم تقریبا همه جا تمیز شده. بهار را به خاطر همین هایش دوست دارم !

حرص


تا حالا شده اینقد مجله بخری که دیگه صد تومن هم پول اتوبوس نداشته باشی؟ زیر قرض و قوله بمونی؟ حرص خوندن بزنی؟ فکر کنی الان دنیا رو از دست بدی که هیچی نمی خونی؟ کاغذهای مجله رو زیر چشمات بجوی و دیگه نفهمی داری چی کار می کنی؟ کسی باهات حرف بزنه و گوشت رو به حرف هاش ببندی؟ یه تار موی این مجله ها (هرچند قراضه) رو به صد تا کتاب درسی مسخره عوض نکنی؟ نشده؟ پس امتحان کن! اینقدر مزه میده !

نیامده ها

داشتم پست های چندین ماه پیش را نگاه می کردم با نظر هایشان ... دیدم بعضی از کسانی که نظر می گذاشتند حالا نمی نویسند و آپ نمی کنند . آخرین فهرست وبلاگ دوستان را هم دیدم . حسابی وبلاگشان تار عنکبوت گرفته . حالا به دلیلش کاری ندارم که چرا دیگر نیستند ولی می خواهم بگویم دلم برای نوشته هایشان تنگ شده . تعداد این افراد هم کم نیست . پیشنهاد من این است که اگر وقت دارند و نت ـ باز گردند . شاید بیایند و شاید این پست را هم نخوانند ولی به هر حال:

 

حسام : لحظات همیشه و هنوز

مرغکستان

گل های بنفشه

فاطمه : آشنا

ماه شبگرد

آله ریزه

کیمیا : صدای پای آب

 نگار : یاس سپید

جوی : دلتنگی های شادترین انسان

مینا : آسمون دیگه آبی نیست

امید حبیبی : چاله چوله

داتیس : از خاک درآمدیم و ...

ستاره : ساقی

مریم بیضایی نژاد :جسته گریخته

مهسا (نازیلا) : کاش زبان عشق

کاوه : لطفا نخوانید

رهگذر

sly-ocean : نقطه ی عطف

شاهزاده : زندگی به سبک من

سامان : آنجا کنار میز تدوین

 

و ...

اخبار چند ثانیه ای

آقائه واسیاده بود جلوی مدرسه میگفت من جانبازم به من رای بدین. گفتم ما که به سن قانونی نرسیدیم. گفت به والدینتون بگین . گفتم باشه حتما .

----

تازگی ها این برنامه ی فیتیله قشنگیش رو از دست داده ...نمی دونم چرا. شده واسه بچه های زیر ۵ سال.

----

خیلی وقته یه کتاب باحال نخوندم . ولی فیلم تا دلتون بخواد . مثلا اینی که جرج کلونی توش بازی میکنه و توی اسکار شرکت کرد . چند روز پیش هم ترمینال رو دیدم . کارگردانش اسپیلبرگه و با بازی فوق العاده ی تام هنکس.

----

همیشه دلم می خواهد دفتر خاطرات داشته باشم و مدام تویش بنویسم . ولی دو دلیل برای انجام ندانش دارم : یکی تنبلی و دیگری اینکه می خواهم توی زمان حال زندگی کنم ( شعاری نخوانید!)

بار دیگر 10 غذا که دوست می داشتم

این فهرست شاید دری وری ترین فهرست دنیا باشد ! به هر حال ...

ادامه نوشته

فرق و فرق و فرق

نمی دانی توی دنیا که زندگی می کنی تو با بقیه فرق داری، بقیه با تو فرق دارند یا کلا آدم ها با هم فرق می کنند.