شرح حال یک استاد خوب

اول که آمد سر کلاس فکر می کردم از این شاسگول هاست، که نه می بیند کی چی کار می کند و نه اهمیت می دهد. دکترایش را هم با پارتی و مارتی گرفته است. اما سه-چهار جلسه که گذشت دیدم نه ... برخوردش خیلی خوب است با دانشجویان. بچه های کلاس ما از آنجا که آنقدر ادبیاتی نیستند آنقدر اهمیت نمی دهند به این درس، استاد هم میگفت کلاس من دانشجو محور است. یکسری از بچه های سال بالایی که شش نفری می شدند هم افتاده بودند، آن هم فقط همین درس را. بعد فهمیدم به خاطر اذیت کردن سر کلاس یوده. 

در کنار جزوه که خیلی خوب درس می داد استاد، بخشی هم گذاشته بود برای نقد کتاب. یک جلسه شعر و یک جلسه داستان. اول می خواستم دستور زیان عشق را بردارم که زودتر از من برداشتند. بعد خواستم بوف کور را نقد کنم دیدم یا ابولفضل، تعریف کردن داستانش سخت است چه برسد به نقدش. تا اینکه رسیدم به یوزپلنگانی که با من دویده اند. همه ی بچه ها هر جلسه کتاب نقد شده را باید می خواندند، روزی که باید می رفتم فقط دو- سه نفر بودند که خوانده بودند و استاد گفت بگذاریم برای جلسه بعد، که البته کلی از من عذرخواهی کرد و گفت بچه ها نخوانده اند. 

یک چهار پایه بی بلند ود در کلاس که اسم کلاس را رویش نوشته بودند. به درد خاصی نمی خورد، روز کنفرانس از آن چهارپایه به عنوان میز استفاده کردم و به آن کاربری دادم، دانشجوهای دیگر و مهمتر از همه هم استاد از آن استفاده کردند.

خلاصه کتاب را نقد کردم و استاد هم تشکر کرد. بعدا که با ارنواز صحبت کردم دیدم چقدر نقدم ابتدائی بوده.

یک بار هم برای اولین بار در دانشگاه می خواستم فیلم اکران کنم (این را برای اکثر دوستانم تعریف کرده ام) دیوانه از قفس پرید را. بعد چون با کلاس ادبیات تداخل داشت می خواستم به استاد بگویم که هفته ی دیگر برایم غیبت نگذارد، اما قبلش گفت که هفته ی دیگر کلاس کنسل است. وقتی این حرف را زد در حال خودم بودم، تا اینکه دیدم بغل دستی ام زل زده است به من، یک دفعه بلند گفتم: آخ جوووووون ! کلاس ترکید از خنده، استاد هم می خندید. گفتم الان فکر می کند که غرضی داشتم ! بعد از کلاس رفتم گفتم جسارت نبوده و اینها. استاد قبل از اینکه حرف بزنم گفت می دانم شوخی بود بابا ! بعد گفتم تشریف بیاورید فیلم را ببینید، گفت حتما اگر وقت شد می آیم.

بچه ها سر کلاس شعرهای خودشان یا شاعران دیگر را می خواندند. دو بار شعر هایم را برایش خواندم سر کلاس، شعر «خاک» را خیلی دوست داشت و گفت یک نسخه به او بدهم .

دیگر ادبیات نداریم. شاید می دانستم کلاس های ادبیات اینطوری است خب می رفتم ادبیات می خواندم. دلم برای استاد تنگ می شود اما سر کلاس هایش می روم بنشینم :))


این هایی که نوشتم چیزهایی بود که می توانم بنویسم و بگویم ... خیلی حس ها را که آدم از یک نفر می گیرد نمی تواند بگوید. شاید در نگاه اول کم اهمیت باشد اما برای من کلی ارزش دارد.


چه جان

این ها که می نویسم محکومند به سطحی نگری، یعنی خودم محکومش می کنم، تفریح هم گاهی لازم است:

می خواهم از کسی بنویسم که وقتی اسم و عکسش می آید واقعا به وجد می آیم و ذوق می کنم. کسی که سالها نه تنها برای ملت خودش، بلکه برای ملل دیگر هم الگو بوده ... نمونه ی یک قهرمان واقعی است، چه فعالیت های سیاسی- اجتماعی و چه ظاهرش! کاپشنی هم که خریده ام از آنهایی است که «چه» می پوشید، از آن سبزسربازی ها که چریکی ها می پوشیدند! اپوستری هم از او می چسباندم به اتاقم که هی می افتاد روی زمین، انگار دلش نمی خواست عکسش روی دیوار اتاقم باشد. برش داشتم که بیشتر از این اذیت نشود.

باید بگویم چه خیلی خوش تیپ است، و خوش لباس. شاید اگر شغل دیگری داشت مثلا اگر بازیگر بود یا مجری این مشخصه به چشم نمی آمد، چون آدم از یک بازیگر همچین انتظاری را دارد ولی از یک سیاستمدار هرگز! خلاصه اینکه خدا بیامرزدش و خدا چه بنده ی خوبی آفرید که نامش در تاریخ جاویدان شده.

به خاطر همین است که می گویم نوشته ام محکوم به سطحی نگری است، چون درباره ی فعالیت هایش چیزی نگفته ام. اصلا اگر بگویم مگر کسی می آید بخواند؟! در قسمت پایین ولی بخشی را گذاشته ام برای کسانی که به آن جور مطالب بیشتر علاقه دارند. 


برای آشنایی با کارهایش اینجا بروید.