به قدری سال پیش برایم عجیب بود که هنوز در کفش مانده ام... آدم های تاثیرگذاری ار زندگی ام رفتند و آدم های جالبی به زندگی ام آمدند. بابزرگم را از دست دادم، شاید بشود گفت که از پدرم هم نزدیک تر بود. و جایش به معنای واقعی کلمه خالی است. و دوستانی پیدا کردم و سفرهایی رفتم که هر کدام چندین صفحه می خواهد برای شرح دادن. سفرهایی که به من پختگی اضافه کرد و مکان هایی نشانم داد که حتی شده اندکی دنیا دیده شوم. این کلمه ی پختگی را تازگی ها خیلی می شنوم، انگاری مد شده پخته باشی!

خوشحالم که تمام شد چون نود و سه پایش را گذاشته بود روی خرخره ام و برنمی داشت، نمی توانم اینجا بقیه اش را بنویسم. بعد نود و چهار آمد و نجاتم داد. کاش من و این سال بتوانیم با هم کنار بیاییم. کاش کمتر اشتباه کنم و سرگردان نباشم و دور سرم نچرخم.