حرکت دایره وار

کاری را که درست است را باید انجام بدهم، فارغ از اینکه گول حرف های روشنفکرمآبانه ی بقیه را بخورم. آن وقت می شوم آدم کاردرست زندگی، که بعدش می توانم با حرف های روشنفکرمآبانه ام بقیه را گول بزنم.

یک سال بعد، الان

یک سالی می شود اینجا ننوشته ام. دلیلی هم نیست، ریزش مخاطبان و جمع شدن در اینستا دلیل کافی ای است. 

در این یک سال همانا که بزرگتر شده ام! و حالم معقولانه تر است. 

برخی از دغدغه هایم لباس واقعیت تنشان کرده اند، و این اتفاق خوبی است.

البته که کمی از رنج ها هم بیشتر شده اند، آن هم ملالی نیست.

ز

زپرشک!

دیوونه و دوستای دیوونه ترش

یه کم دیوونه ام. توی گروه می نویسم کیا میاین فردا 9 صبح بریم کافه؟ جواب میدن آخه ناموسا کی پا میشه صبح سحری میره کافه. اینجوری میگم که صبح خلوت حالش بیشتره. میگن کله پزی بریم خب. بعد رای گیری میکنیم، فکر کنم دوستام از خودم دیوونه تر باشن که موافقن و پامیشن میان.

حس فوق العاده در شب قبل از سیزدهم

وقت هایی است که یک دفعه اسم کسی را روی گوشی ات می بینی: فردی معمولی نه، فردی که سال ها لحظات هیجان انگیز و شیرینی را در کنارش گذرانده ای. همین نیم ساعت پیش مربی کانونم تماس گرفت، که دو سالی می شود رفته به خارج. و البته که راه دسترسی به او برایم بسته بود و دلم برایش بیشتر از هرکسی تنگ شده بود. و الان مراتب ذوقم را نشان می دهم. در طول مکالمه هی می گفتم : آخی! و اسمش را که دیدم باورم نمی شد که اوست. نمی توانم آنچه که در کنار هم بودیم را بنویسم! این پست را تا اینجا تمام می کنم و می روم ذوق کنم :)