هر پنج قدم که راه می روم با آشنا برخورد می کنم. هر قدر هم بخواهم تنها باشم ولی باز یا همکلاسی هایم را می بینم یا هم مدرسه ای ها را، گاهی هم آشناهای دیگر. این باعث می شود احساس تنهایی نکنم. فضای دانشگاه را خیلی دوست دارم، مخصوصا اینکه یک کانون فیلم فعال هم دارد. پاتوقم آنجاست و کتابخانه و سایت. این کانون فیلم اکران و نقد می کند، فیلم می سازد و ...  خلاصه خوراک خودم است.

بچه های نسبتا خوب (!) هم دارد. همه جور قشری وجود دارد ولی همکلاسی هایم بیشترشان آرام هستند. سر کلاس ها این من هستم که هی می خندم. بیشتر ریز ریز. کم کم به رفتار های همدیگر (چه آنها به من و چه من به آنها) عادت می کنیم.

برنامه های دانشگاه را هم دوست دارم. مخصوصا اردوهایش که پای ثابتش هستم. با یکی از همکلاسی هایم که رفتیم مازندارن (زیراب) بیشتر صمیمی شدم. با اینکه بهم خوش می گذرد اما خیلی از بچه های کلاس هی می خواهند بپیچانند و بروند خانه هایشان. من فقط برای فیلم اینها کلاسم را می پیچانم.

می گویند توی دانشگاه با کسی صمیمی نشو. ولی من به شکل ناخودآگاهی مثل همیشه برخورد می کنم!

دلم میخواهد حسم تا آخرین ترمم همینطوری باشد :)))