000
اردیبهشت ... اردوی بهشت
من همزادم را جایی توی این دنیا گم کرده ام. جایی که نمی دانم دقیق کجاست. همزادم دوستم نیست، خانواده نیست، دوست پسر، نامزد یا شوهر نیست، فامیل، همسایه و آشنا هم نیست. همزادم یکی مثل خودم است. به قول یاسی پاسی مثل خیاری هستیم که از وسط رنده کرده باشندش !
همزادم آنقدر به من شبیه است که اگر کارم را نصفه رها کنم او ادامه اش می دهد. آنقدر به هم نزدیکیم که بارها یک جمله را همصدا می گوییم، کمی مثل دو قلو ها. همزادم که جایی می رود یا فرقی ندارد من جایی بروم، می گویند تو ناقصی برو با همزادت بیا . آخر من هم برای او همزاد محسوب می شوم.
ما چه دلمان بخواهد و چه نخواهد همزادیم. شاید چهره یمان هم شبیه هم نباشد اما بدون همدیگر نمی توانیم ادامه بدهیم. . اصلا همزاد من با آنچه همه فکر می کنند فرق دارد. ربطی به جادو و جمبل هم ندارد. اگر هم همدیگر را پیدا نکردیم بعد از مدتی فرسوده و متلاشی می شویم. من هر کجا دنبال همزادم می روم. حتی اگر بگویند من خل وعضم. می دانم همزادم هم در به در دنبالم می گردد. کی می شود پیدا کنیم همدیگر را ... !
+ واقعیت این داستان به عهده ی خودتان (داستان های باورنکردنی !)
هیجده ساله ها میتوانند رای بدهند و رانندگی کنند
مشروب بخورند و جاهایی بروند که دلشان می خواهد
می توانند مستقل باشند و اجازه یشان دست خودشان باشد
هیجده ساله ها می توانند به اسم خودشان ملک و املاک بخرند
هیجده ساله ها هزار تا غلط و ناغلط دیگر هم می توانند انجام بدهند ...
و من هیجده سالم است اما دلم از این غلط ها نمی خواهد ... !