نور هشتم
کسانی که مرا می شناسند می دانند که آدم آنقد مذهبی ای نیستم. خودتان می دانید یعنی چه ... توضیح بیشتری نمی دهم. این را گفتم که بگویم با اتفاقی که برایم افتاد یش از پیش به دعا کردن اعتقاد پیدا کردم، به خدا کمی نزدیک تر شدم، تنها شعار هم نیست. قضیه از این قرار است که پایم باز شد به مشهد و حرم امام رضا. برای اولین بار رفتم. طوری که هر کسی می شنید ذوق می کرد و البته کمی هم حسادت، که هرچه آرزو داری برآورده می شود و ما را دعا کن. اگر نمی رفتم رویدادی در زندگی ام اتفاق می افتاد که به احتمال زیاد بقیه ی زندگی ام را به تباهی می کشاند، نمی رفتم شاید به فلاکتی می رسیدم که جبران کردنش کار حضرت فیل می بود.
آنجا در مجاورت ضامن آهو تا توانستم دعا کردم، زیر برف بود و طلایی های گنبد و وجود اتم ها و مولکول های پاکیزه در هوا. و خدا را شکر می کنم که بی جواب نماند و مرا که مهمانش بودم دست خالی برنگرداند. چیزی که می گویم کمی زیادی (!) انتزاعی است و درکش برای خودم هم با سختی روبروست اما تشکر می کنم از کسی که برای بار اول مهمانش شدم و اجازه داد تا به دیدنش بروم و به او خواسته هایم را بگویم. ممنون از این بزرگوار و کاسه ی بی اندازه ی وجودی اش.

+ نوشته شده در شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۴ ساعت 17:36 توسط نيلوفر شهسواریان
|