اتوبوسی به نام سوژه

 

 

 

اتوبوسی به نام سوژه

مسیری که به مدرسیه می رم خیلی اتفاق های مختلف افتاده. قبلا یکیش رو اینجا هم نوشته بودم.

 مثلا یه زن دیوونه اومده بود که داد میزد و به همه می گفت کلفت، به راننده می گفت بخاری رو روشن کن و فحش های آبدار به مردم میداد.

اما امروز که از آزمون بر می گشتیم، با دوستم پریا نشستیم توی اتوبوس. فکر کردیم نکنه همون راننده قاتله باشه. ولی اون نبود. اتوبوسش هم فرق می کرد و عکس بستنی دبل چاکلت روش بود. راننده هه که اومد واسه مون جدید بود، تا حالا ندیده بودیمش. (ما اولین ایستگاه سوار و آخرین ایستگاه پیاده می شیم) راه افتاد و مثل قاتله تند میرفت. بعد تقریبا دو سوم راه رو رفته بود، اشتباهی از یه مسیر دیگه سر درآورد که قدیما از اون جا می شد اومد و بعدش دور زد. به پریا می گفتم این از اینجا باید دور بزنه، می گفت وایسا الان میزنه.  ولی اتوبوس همین طور مثل چی تند حرکت می کرد. تا اینکه دیدم از یه جای دیگه داریم سر در میاریم و دور زدنی در کار نبود. مردم هی دور و ورشون رو نگاه می کردند و می پرسیدن : ب... میره؟ (ب ... نام آخرین ایستگاهه) . بعد ما می گفتیم الان دوباره بر می گردیم سر جای اولمون. دیدیم واقعا هم همینجوری داره میشه. من داشتم از خنده می مردم. اشکم دراومده بود از خنده. و واقعا هم همینجوری شد و رسیدیم به نزدیک مدرسه ! گفتیم الان میبره یا تجریش یا راه آهن پیاده مون می کنه ! بعد هیچی ... اینقد هم تند میرفت آدم نمی فهمید گذر زمان رو. خلئت هم بود. راننده هه دیگه فهمید از کجا باید بیاد و درست اومد. ولی درستِ درست هم نه. باید از زیر پل می رفت ولی از بالاش رفت. حالا ایناکه هیچی. یه دفعه دیدیم وقتی در عقب رو زد که باز بشه در کنده شد. البته به داخل کنده شد . زیاد اهمیت نداد . ما همین جور ریسه رفته بودیم. یه بار دیگه که در رو زد، از بیرون کنده شد و همین جوری روی هوا معلق موند ! من که دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. خیلی صحنه ی ماهی بود ! یه عکس هم انداختم. مسافرها هم می خندیدن. راننده در رو کامل از بیرون کند و گذاشت توی اتوبوس. دو تا ایتگاه دیگه مونده بود. وقتی رسیدیم برای اولین بار دلم نمی خواست از اتوبوس پیاده شم ! 


--------------------------------------------------------------



بی زحمت به وبلاگ فروغ سر بزنید . بی نهایت وب خوبی است :

زندگی سیب است

ناطور

شخصیتش حرف ندارد. برای بار دومی است که می خوانمش . « هولدن » در ناطور دشت را می گویم. آنقدر رک و روراست با مخاطبش حرف می زند که دیگر می توانی حدس بزنی توی این موقعیت چه واکنشی نشان می دهد یا از چه چیزی خوشش می آید، از چه چیزی متنفر است. باری به هر جهت حرکت می کند و کلی بدآموزی دارد! همین می شود که کتابش را ممنوع الچاپ می کنند. اما این بدآموزی ها برعکس است. می فهمی فلان کار بد را انجام ندهی بهتر است. 

هولدن یک پسر نوجوانی است (تقریبا همسن خودم) که از 5 تا درس، 4 تایش را رفوزه شده و نمره نیاورده است. جز درس زبان که به خاطر مطالعه ی زیادش است. تا آخر کلی سرگردانی و ول معطلی به همراهش هست که می تواند معانی زیادی داشته باشد. هولدن شخصیتی دارد که تا آخر کتاب کاملا می شناسی اش و می توانی تا صبح درموردش حرف بزنی. هر کار ناجوری هم از او سر بزند باز هم دوست داشتنی است. جزو تنها کتاب هایی است که بیش از یک بار می خوانمش. شاید قبلا هم همین جا در موردش نوشته باشم اما باید بگویم از یادم نمی رود رفتار ها و حرف زدن هایش. تکه کلامش هست : پسر ....!

فکر نمی کنم همچین شخصیتی را در زندگی واقعی دیده باشم ولی مهم ترین ویژگی اش صادقانه بودنش است. آخرش هم که فوق العاده تمام می شود (نمی گویم چون مزه اش برای کسانی که نخوانده اند می رود)

یک جمله ی قشنگ از زبان هولدن در کتاب ناطور دشت هست که خیلی دوست دارم. می گوید کتابی خواندنی است که آدم دوست دارد نویسنده اش دوست آدم باشد. من هم همین را درمورد نویسنده اش دوست دارم : جی.دی. سلینجر

سلمونی

هیچ وقت سر دماغم نمی خارد ها، وقتی می نشینم روی صندلی آرایشگاه و زیر دست آرایشگرهستم، شروع می کند به خارش. وقتی موهای نازنینم را سپرده ام به دست آرایشگر تا تیغ بزند و روی زمین بریزد، هی به آدم یادآوری می کند که مرا بخاران.

این جور وقت ها دو دل می شوم بروم آرایشگری یاد بگیرم یا نه. آن وقت هر جور مویی را به اصطلاح باید اصلاح کنم.موی ژولیده ، موی بد بو، موی کثیف، ناخن بلند اه اه اه ! شنیده ام که کار شلخته هاست آرایشگری. چقدر برایم تلفظ آرایشگر و آرایشگاه سخت است. ترجیح می دهم بگویم سلمونی. یکی از دوستان می گفت بی کلاس! بگو آرایشگاه. یا مثلا دوست ندارم بگویم سوپر مارکت. «بقالی» قشنگ تر و شایسته تر است برای همچین مغازه هایی. سوپر مارکت آن فروشگاه های بزرگ خارجی را می گویند. مثل رفاه و شهروند. نه اینجا که اگر بخواهی دستت را تکان دهی تا کیف پول در بیاوری، دستت فرو می رود توی ظرف پنیر.

داشتم از خارش حرف می زدم. شاید این اتفاق مواقع دیگر عادی باشد. اما وقتی یک پیشبند روی آدم هست و دستانم زیرش پنهان، قضیه فرق می کند. آرایشگر هم که راه به راه می گوید مبارک باشد و برای اینکه از کارش تعریف کرده باشد می گوید چقدر بهت می آید و خوشگل شدی! البته به این شغل خیلی احترام می گذارم. اگر نبودند که الان همه شپشو بودند.

می خواستم برای مسابقه ی عکاسی با موضوع مشاغل عکس بگیرم. یک دفعه یادم آمد آرایشگری هم خب شغل است. دیدم باید همه روسری سر کنند برای عکس انداختن ...خلاصه چه سوژه ای است این کار !

بی ایده ای

ناری ناری ناری ناری  ... آخه تو مگه اناری داری؟