امروز زندگی را دیدم
توی اتوبوس که نشسته بودم و نیکو  را دیدم و چه خوشحال شدم، او مرا ندید.

پسری در ایستگاه دیدم که منتظر اتوبوس بود، یکدفعه آقایی را دید و محترمانه سلام کرد. آقاهه دستش کیف بود و معلوم بود معلمش است. پسر ردشدن کاملش را نگاه کرد و بعد سقلمه ای زد به دوستش که حواسش جای دیگری بود. و چیزی به او گفت در این مایه ها : فلان معلم الان رد شد .و او هم برگشت و نگاه کرد. همه ی اینها مثل فیلم صامت بود.

توی سینما هم که بودم یک آقایی آمد و پرسید فیلم امروز رایگان نیست؟ مسئول آنجا هم فکر کرد دارد مسخره می کند و بد جوابش را داد. ولی به نظر من اصلا نمی خواست مسخره کند.

مجسمه ای که دو سال پیش ساخته بودم هم از کانون گرفتم، چهره اش شبیه خیلی هاست!