زندگی را دیدم
امروز زندگی را دیدم
توی اتوبوس که نشسته بودم و نیکو را دیدم و چه خوشحال شدم، او مرا ندید.
پسری در ایستگاه دیدم که منتظر اتوبوس بود، یکدفعه آقایی را دید و محترمانه سلام کرد. آقاهه دستش کیف بود و معلوم بود معلمش است. پسر ردشدن کاملش را نگاه کرد و بعد سقلمه ای زد به دوستش که حواسش جای دیگری بود. و چیزی به او گفت در این مایه ها : فلان معلم الان رد شد .و او هم برگشت و نگاه کرد. همه ی اینها مثل فیلم صامت بود.
توی سینما هم که بودم یک آقایی آمد و پرسید فیلم امروز رایگان نیست؟ مسئول آنجا هم فکر کرد دارد مسخره می کند و بد جوابش را داد. ولی به نظر من اصلا نمی خواست مسخره کند.
مجسمه ای که دو سال پیش ساخته بودم هم از کانون گرفتم، چهره اش شبیه خیلی هاست!
توی اتوبوس که نشسته بودم و نیکو را دیدم و چه خوشحال شدم، او مرا ندید.
پسری در ایستگاه دیدم که منتظر اتوبوس بود، یکدفعه آقایی را دید و محترمانه سلام کرد. آقاهه دستش کیف بود و معلوم بود معلمش است. پسر ردشدن کاملش را نگاه کرد و بعد سقلمه ای زد به دوستش که حواسش جای دیگری بود. و چیزی به او گفت در این مایه ها : فلان معلم الان رد شد .و او هم برگشت و نگاه کرد. همه ی اینها مثل فیلم صامت بود.
توی سینما هم که بودم یک آقایی آمد و پرسید فیلم امروز رایگان نیست؟ مسئول آنجا هم فکر کرد دارد مسخره می کند و بد جوابش را داد. ولی به نظر من اصلا نمی خواست مسخره کند.
مجسمه ای که دو سال پیش ساخته بودم هم از کانون گرفتم، چهره اش شبیه خیلی هاست!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:36 توسط نيلوفر شهسواریان
|