شربت بهارنارنج
دلم می خواهد فردا بروم کوه، تنهایی. نمی خواهم کسی همراهم باشد تا بخواهم فکر کردن هایم را با او تقسیم کنم... یا بخواهم او را با خودم و لحظه هایم سهیم بدانم. کم کم دارم به سمت تنهایی می روم، تنهایی که کاری جز فکر کردن و بعد از آن کتاب خواندن نداشته باشم. آن جمع گرایی ای که تا به الان داشتم، از این کانون به آن کانون و از این جمع به آن جمع دارد به انزوایی تبدیل می شود که خیلی هم بد نیست. از تنهایی زیاد نوشته ام. وقتی که توقعم را از بقیه برای در کنارم بودن کم می کنم و امیدم را ازشان می گیرم، چرا که آخرش خودم هستم و ناخنی که باید پشتم را بخاراند. دیگر از اینکه دوستانم باشند و کافه ای _ نه که بخواهم تریپ بردارم و پز روشنفکری- هم باشد، لذت زیادی نمی برم. الان کنج خانه خیلی لذت بخش شده است. کنجی که نه توقعی، نه سرزنشی و نه دلواپسی و دلتنگی ای باشد برای من کافی است. اینطوری دیگر یادم ذهن کسی را اشغال نمی کند و وقت کسی هم تلف نمی کند. برای خودم هم بهتر است.
با اینکه شیرینی نباید زیاد بخورم - از ترس جوش- می روم و برای خودم شربت بهارنارنج درست می کنم. با آب ولرم که گلوی سرما خورده ام را خراش ندهد. و می نشینم در کنج تنهایی دلچسبم.
+ خواستم عنوان را بنویسم اشتباهی نوشتم: بشریت بهار نارنج