کمی محرمانه
مدتی است به این نتیجه رسیده ام که تنها بودن چقدر خوب است. مخصوصا اینکه تنها بیرون بروی. تا بیایی قرار بگذاری و از مثلا چهار نفر، چهار نفرشان بگویند نه ، آن هم نه یک بار و تو احساس افسردگی مزمن داشته باشی، یا تا قرار بگذاری و مثلا نیم ساعت بنشینی و فرد مورد نظر وقت شناس نباشد و دیر بیاید، یا اینکه چند تایی برویم بیرون اما حرف خاصی برای گفتن نداشته باشیم و همدیگر را درک نکنیم و ... باز هم مثال بزنم؟ جهان تنهایی بهتر است. هر چه انسانهای بیشتری دور و بر آدم باشند بدتر است و تنهایی بیشتر و بیشتر می شود. شاید این مشکل از من و نحوه ی برقراری ارتباطم باشد. وقتی تنها هستم، مثلا تنهایی می روم پارک لاله و قدم میزنم، به نیمکت ها و پیرزن ها و پیرمردها نگاه می کنم، خیلی حس خوبی است !
با خودم که خلوت می کنم انگار از تنهایی در می آیم و دیگر تنهایی وجود ندارد. شاید هم این وضعیت گاهی آزارم بدهد، اما نتیجه بخش تر است. اصلا کی گفته باید حتما با یکی یا چند نفر رفت کافه؟ حالا به دختر و پسرش کاری ندارم.خودم می روم و یک خوردنی سفارش می دهم. می نشینم، چیزی می نویسم و به آدم های کافه نگاه می کنم. که چقدر تریپ آرت اند (شاید بگویید من هم تریپ آمده ام ولی خودم که این احساس را ندارم!)، چقدر توی قیافه اند یا چقدر بی شیله پیله اند. حالا هرچی، از این بهترند که با من صمیمی باشند، اما باز احساس تنهایی کنم. من مردم را از دور خیلی دوست دارم. نزدیک که می شویم مجبور می شوم همچین نوشته ای را بنویسم. نگران هم نیستم که بقیه چه جور قضاوتی می کنند، من اینجوری ام، همینطوری که دارم تعریف می کنم و هرجور هم می خواهند فکر کنند. اگر مشکل دارند نشان بدهند که می توانم بهشان اعتماد کنم. اگر اسمس زدم که: فردا برویم فلان جا؟ یا صادقانه بگوید کار دارم یا از من هم خوش وقت تر بیایند. توقع زیادی هم نیست چون خودم همین کار را می کنم. اینجور تنهایی ها مرا یاد بیگانه ی کامو می اندازد. یا من در این دنیا بی گانه ام یا دیگران بیگانه اند و دنیا متعلق به من است!
از این به بعد تنهایی می روم سینما، خانه هنرمندان، پیاده روی پارک لاله ، کافه، کوفت و ... . بله ! باید مدتی با خودم کنار بیایم. شاید راست می گویند که خدا دوست کسانی است که هیچ دوستی ندارند. اینطوری هم برای خودم بهتر است و هم برای اطرافیانم. یکی از تصمیمات جدی ام است. باید جالب هم باشد. خب برویم نیلوفر جان !