سیرابی

بچه تر بودم سیرابی خیلی دوست داشتم

ولی وقتی فهمیدم کدوم قسمت از بدن گوسفنده ، دیگه دوست ندارم.

ظاهر خرگوشی

بچه تر بودم از این خرگوشا خیلی دوست داشتم

الان دیگه دوس ندارم ... بعضی از این خرگوشا به آدم تیکه میندازن


ملاقات با خون آشام 2

آنچه گذشت:

خواندید که با یکی فرد مرموزی جلوی در مترو روبرو شدم و درباره ی زبان و .... صحبت کردیم

حالا ادامه ماجرا و آخرین قسمت:

نیم ساعت شده بود که حرف می زد. حوصله ام سر رفته بود و یک ریز بلغور می کرد! یک جوری ایستاده بودم که معلوم بود خسته شده ام. گفت قیافه نگیر وقتی با من حرف می زنی. ببین من الان راحت وایسادم . گفتم قیافه نمیام که.

می گفت همه جور لذت توی دنیا وجود داره ولی لذت درس خوندن چیز دیگه ایه. گفتم شما چرا اینجا کلاس های زبان برگزار نمی کنید؟ می گفت چون اینا هیچ کدوم نمی فهمن و اینا. یه سری حرف سیاسی هم زد که دوره ی اینا تموم میشه و دوره ی ما که مغز هستیم ادامه پیدا می کنه.

بعد شماره اش رو داد. گفت به هیچ کسی شماره اش رو ندم چون قطع می کنه. گفت اول تو باید اس بزنی. به انگلیسی که زبانت تقویت بشه. منم توی دلم گفتم باشه حتما! آخه بیکارم خیلی! بعد گفت برات سی دی آموزشی و کتاب که تالیف خودمه میارم که یاد بگیری. فلان روز و فلان ساعت همین جا. حرف هاش شبیه یکی از استادهایی بود که می شناختم. گفتم می شناسیدش؟ گفت نه چطور؟ گفتم شبیهش حرف می زنید. بعد بهش بر خورد. گفت حرف های من شبیه کسی نیست و اینجور حرف ها رو جایی نمی تونی پیدا کنی. مگه اینکه توی کتاب ها یا اینکه پدر و مادرت بهت بگن. گفت کسانی مثل من توی ایران انگشت شمارند. کم کسی رو پیدا می کنی اینجا.

بعد یه کمی انگلیسی حرف زد . گفت این گل ها رو شاگرداش بهش دادن. موقع خداحافظی عرق رفت توی چشمش و داشت یه راست می رفت توی ستون. کلی از وقتم رو گرفت. سعی کردم دیگه به این آدم مرموز بیخود فکر نکنم چون وقتم بیشتر و بیشتر تلف می شه.

و ملاقات با خون آشام به پایان رسید !

ملاقات با خون آشام 1

ملاقات با خون آشام 1

اینی که می خواهم بنویسم مطمئنا جایش توی دفتر خاطرات قفل شده است. اما دلم می خواهد همین جا بگویم.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

توی مترو بودم. سوار بر پله برقی. کتاب زیانم را می خواندم تا اگر رسیدم به کلاس بلد باشم. یک آقایی دو تا پله جلوتر از من با گوشی اش حرف می زد. سه تا گل با یک روزنامه ی انگلیسی دستش بود. یک زبان دیگر حرف می زد پای تلفن. گوشی اش را قطع کرد. رفتیم به پله برقی آخر. ایستاد کنار من و گفت چرا زبان رو اینجا می خونی؟ باید توی خونه بخونی. بعد گفتم وقت نمیشه . گفت اصلا باید زبان رو ریشه ای یاد بگیری. گفت این کلاس های زبان که همه اینجا میرن مفت نمی ارزه. من خودم ده تا زبون بلدم. تافلی که اینا میگیرن به هیچ دردی نمی خوره. همه ی معلم های آموزشگاه .......... (خیلی معروف است می شناسیدش) را از نظر صلاحیت رد کردم!

ایستاده بودیم جلوی مترو. گفت برویم آن طرف توی پارک. اولش ترسیدم مرا کجا می برد. ولی بعد کمی جلوتر استادیم. گفت اونجا هوا آلوده بود از بس دود خوردی نمی فهمی! سنش به پنجاه اینطورها می خورد. یک بویی هم می داد! بعد گفت من بیست و هفت سال خارج بودم. کتاب هایی که می نویسم رو توی دانشگاه های آمریکا (دقیقا یادم نیست کدام کشور را می گفت، آمریکا را همین جوری گفتم!) درس میدن. اولش فکر می کردم این یارو حقه بازی چیزی باشد. اما دیدم حرف هایش بد نیستند. بعد می گفت تو اگه توی این مدتی که میری کلاس، به جاش می تونستی تافلت رو بگیری. درمورد همه چیز حرف می زد. می گفت سکه ی طلا که پیدا می کنی (خودشو می گفت) بذار توی جیبت. یه دختره رو از خودکشی نجات داده بوده! روانشناس است و می فهمد الان من چه جوری هستم. می گفت همه ی این مردم که توی این مملکت زندگی می کنند خرند. اگر ازشان بپرسی مقنعه چی میشه بلد نیستند جواب بدهند. ازم پرسید میدونی مقنعه چی می شه؟ گفتم اسکارف نمیشه پس. گفت آره. مقنعه همون مقنعه اس. اینو ازشون (از معلم های زبان) بپرس... اگه تونستن جواب بدن. مثل فیلم ها می ماند! کلاسم دیر شده بود...

 

این داستان ادامه دارد...