##########
همه جا ساکت است و همه دارند ریاضی حل می کنند (مثلا!) یک دفعه صدای ویبره ی گوشی می آید. معلم تیزمان می رود طرف کیف اش. گوشی اش را نگاه می کند. می بیند مال او نیست! می آید این طرف. چند نفر می گویند: «این گوشی کیه؟» به کیفم دست نمی زنم تا ضایع نباشد. عکس العملی نشان نمی دهم. معلممان چرخ می زند توی کلاس. فکر می کنم اگر روی آهنگ بود چه خوب می شد : «میشه من برم گوشیم رو جواب بدم؟» بعد معلم هم می گفت: «آره فقط زود بیا.» بعد از چند دقیقه خاموش اش می کنم.
تا به حال از نزدیک ندیدم یک نفر، دیگری را سکته بدهد! فقط شنیدم، آن هم چندین بار. و شنیدن کی بود مانند دیدن. اینکه یک زن یا مرد، همسرش را آنقدر می چزاند که عصبانیتش فوران می کند، دیگر تحمل ندارد و می زند به قلبش. همانی که از دست اطرافیانش پر است. فکر می کنم علت مرگ یک نفر – جدای از اینکه خدا عالم است و اوست که هرجور بخواهد ما را می میراند – می تواند دور و بری های او باشند. همان خانواده اش. یا شاید هم خود او بوده که جوری زندگی کرده که با یک مسئله با سکته جواب بدهد ! اینطوری آدم بیشتر سر در گم می شود.
یک چیزی هست که می خواهم تعریف کنم. رویم نمی شود! گذر زمان این فرصت را می دهد، وگرنه شما که غریبه نیستید !*
*نام کتابی از هوشنگ مرادی کرمانی