##########

همه جا ساکت است و همه دارند ریاضی حل می کنند (مثلا!) یک دفعه صدای ویبره ی گوشی می آید. معلم تیزمان می رود طرف کیف اش. گوشی اش را نگاه می کند. می بیند مال او نیست! می آید این طرف. چند نفر می گویند: «این گوشی کیه؟» به کیفم دست نمی زنم تا ضایع نباشد. عکس العملی نشان نمی دهم. معلممان چرخ می زند توی کلاس. فکر می کنم اگر روی آهنگ بود چه خوب می شد : «میشه من برم گوشیم رو جواب بدم؟» بعد معلم هم می گفت: «آره فقط زود بیا.» بعد از چند دقیقه خاموش اش می کنم.

 

 

تا به حال از نزدیک ندیدم یک نفر، دیگری را سکته بدهد! فقط شنیدم، آن هم چندین بار. و شنیدن کی بود مانند دیدن. اینکه یک زن یا مرد، همسرش را آنقدر می چزاند که عصبانیتش فوران می کند، دیگر تحمل ندارد و می زند به قلبش. همانی که از دست اطرافیانش پر است. فکر می کنم علت مرگ یک نفر – جدای از اینکه خدا عالم است و اوست که هرجور بخواهد ما را می میراند – می تواند دور و بری های او باشند. همان خانواده اش. یا شاید هم خود او بوده که جوری زندگی کرده که با یک مسئله با سکته جواب بدهد ! اینطوری آدم بیشتر سر در گم می شود.

 

 

یک چیزی هست که می خواهم تعریف کنم. رویم نمی شود! گذر زمان این فرصت را می دهد، وگرنه شما که غریبه نیستید !*

 

*نام کتابی از هوشنگ مرادی کرمانی

عالم آیینه است

عالم آینه است، نقش خود را در آن می بینی

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای آب خورَد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد، نمی دانست که از خود می رمد .

همهی اخلاق بد- از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر – چون در توست نمی رنجی، چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی . پس بدان که از خود می رمی و می رنجی .

آدمی را از گَر و دُنبَل ِ خود فَرَخجی نیاید . دست مجروح در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش بر هم نمی رود . چون بر دیگری اندکی دُنبَلی یا نیم ریشی ببیند، آن آش او را نفارد و نگوارد. همچنین ، اخلاق چون گَرهاست و دُنبَل هاست: چون در اوست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی از آن بیند، برنجد و نفرت گیرد . همچنان که تو از او می رمی، او را نیز معذور می دار اگر از تو برمد و برنجد. رنجش تو عذر اوست، زیرا رنج تو از دیدن ِ آن است و او نیز همان می بیند .

پادشاهی دلتنگ، بر لب جوی نشسته بود . اُمَرا از او هراسان و ترسان، و به هیچ گونه روی ِ او گشاده نمی شد . مسخره ای داشت عظیم مقرب . اُمَرا او را پذیرفتند که اگر شاه را بخندانی، تو را چنین دهیم .

مسخره قصد پادشاه کرد و هر چند که جهد می کرد، پادشاه به روی او نظر نمی کرد و سر بر نمی داشت که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند: در جوی نظر می کرد و سر بر نمی داشت .

مسخره گفت پادشاه را که : « در آب جوی چه می بینی؟ »

گفت: « قَلتَبانی را می بینم.»

مسخره جواب داد که :«ای شاه عالم ، بنده نیز کور نیست.»

اکنون همچنین است . اگر تو در او چیزی می بینی و می رنجی، آخر او نیز کور نیست؛ همان می بیند که تو می بینی .

 

 + چند وقت پیش یک پست گذاشتم به اسمفرافکنی . این مقاله از کتاب (فیه ما فیه) اثر مولانا بی ارتباط نیست با این موضوع .