کابوس های بیداری

تاریک است و ماشین ها ویژ ویژ کنان رد می شوند. نمیدانم چه شده که از وسط اتوبان سر درآورده ام. پل عابر پیاده ای وجود ندارد. حتما باید بروم آن سمت اتوبان، لابد خبرهایی ایست. نمیدانم چه خبرها، فقط می دانم باید بروم. بین ماشینی که رد می شود با ماشین پشتی نیم ثانیه فاصله است. باید خودم را در این بین رد کنم. صبر هم بکنم نیم ثانیه فوقش بشود یک ثانیه. صورت یک غریبه را دیدم که درهمان لحظه ی کوتاه خیره مانده بود بهم، نمیدانم استاندارد خیره ماندن چقدر است ولی تجربه کردم که در یک نیم ثانیه ناآشنایی خیره نگاهم کرد.

نگاه میکنم. به روبرو، به سمت راست، به آسمان سرمه ای. چشمهایم را می بندم، اولین قدم را برمی دارم، همیشه خوش شانسم، اینبار هم لابد.

موج سواری

بالا پایین رفتنم روی این موج متضاد را حس میکنم، شادی زیاد، تنهایی، خوشبختی، غمبرک زدن، بیحالی، سرور و خوشحالی ... همینطوری پشت سرهم. بعد یک بار خواستم از موج خارج شوم و در یک حالت باشم، فاجعه بود! فرض کنید همه اش کشتی شکسته باشید. همه اش مثل دیوانه ها به در و دیوار بخندید. همین موج خوب است، دارم موج سوار خوبی می شوم :)

+ از سادگی پست هایم لذت میبرم!

 

بده بستون

"من بهره مو بردم از این دوران"

یکی از جملاتیه که خودش بی اجازه میاد داخل فکرم، و به زور میره بیرون. کفری ام کرده. همیشه نگاه بده بستونی اذیتم کرده، اینکه من به تو یه آلبالو دادم و حالا انتظار سه تا هلو دارم ... اینکه خب بهره بردن تموم شده دیگه چرا ادامه؟ آره آدما همینن نیلوفر جون، من وجدان آگاهتم. از الان تو هم به بقیه همینجوری نگاه کن، بده بستون فقط! دور کسانی که ازشون بی بهره ای و بده بستنونو رعایت نمیکنن خط بکش. بارک الله دختر خوب :)