کابوس های بیداری
تاریک است و ماشین ها ویژ ویژ کنان رد می شوند. نمیدانم چه شده که از وسط اتوبان سر درآورده ام. پل عابر پیاده ای وجود ندارد. حتما باید بروم آن سمت اتوبان، لابد خبرهایی ایست. نمیدانم چه خبرها، فقط می دانم باید بروم. بین ماشینی که رد می شود با ماشین پشتی نیم ثانیه فاصله است. باید خودم را در این بین رد کنم. صبر هم بکنم نیم ثانیه فوقش بشود یک ثانیه. صورت یک غریبه را دیدم که درهمان لحظه ی کوتاه خیره مانده بود بهم، نمیدانم استاندارد خیره ماندن چقدر است ولی تجربه کردم که در یک نیم ثانیه ناآشنایی خیره نگاهم کرد.
نگاه میکنم. به روبرو، به سمت راست، به آسمان سرمه ای. چشمهایم را می بندم، اولین قدم را برمی دارم، همیشه خوش شانسم، اینبار هم لابد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴ ساعت 21:18 توسط نيلوفر شهسواریان
|