سر در باغ
امروز روبروی سردر باغ ملی بودم که بروم کتابخانه ملک. هوای بهاری- پاییزی فوقالعاده ای بود و تازه باران بند آمده بود.درش را بسته بودند. دیروز تماس گرفتم و گفتند باز هستیم. دوباره شماره اش را پیدا کردم و زنگ زدم، گفتند ما بازیم و این وزارت امور خارجه است که به دلایلی در را باز نمی کند. می خواستم بروم درسی بخوانم که از غافله عقب نمانم. کمی ایستادم تا راهی پیدا کنم و ناکام برنگردم خانه. دیدم گروه بازدیدکننده ای می آیند. ایستادم و به حرف های نیمه تکراری تورلیدرشان گوش دادم. از گردشگری های شهرداری بود که دوسال پیش رفته بودم. حرفش که تمام شد گفتم من هم می توانم با شما بیایم؟ همراهشاتن شدم و رفتیم به سمت موزه ایران باستان و بازدید ده هزارمین بارم از این موزه و دیدار مرد نمکی و مرد یک دست و آثار مردان و زنان باستانی. آنقدر دیده ام که می توانم راهنمای موزه را برعهده بگیرم.
با خانم میانسالی آشنا شدم که همه ی موهایش سفید شده بود. عصا به دستش داشت. نمی گویم پیر چرا که انرژی جوانانه اش جالب بود و سال ها بود که از جاذبه های گردشگری دیدن می کرد. اطلاعات و اخبار روز خوبی داشت و ترک بود. تلفنی که با مامانم حرف می زدم و گفتم دوست جدید پیدا کرده ام به هم سلام ترکی فرستادند. ببعد کلی با مامانم خندیدیم که بخودم هم نخواهم برنامه ای پیش می آید برایم.
بعد از ظهر هم ، یعنی همین الان ها می روند به امامزاده یحیی.
برگشتنی از موزه با دوست میانسالم و خانم لیدر برگشتیم. سر در باغ ملی باز بود و ازشان خداحافظی کردم. برای پر کردن این زمان که در بسته بود به موقعیت خوبی برخورده بودم.
+ برخلاف تصویر این روزها در سمت چپی فقط باز است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴ ساعت 14:14 توسط نيلوفر شهسواریان
|