چیز تو بر من ...

 

گاهی حواسم نیست و وقتی توی خانه یا توی خیابان راه می افتم یاد یک خاطره ی خنده دار می افتم و خنده ام میگیرد . بعد بقیه می گویند به چی می خندی و من باید حرفی بزنم تا متقاعدش کنم . مثلا یاد زنگ ادبیات می افتم که می خواستم شعر حفظی برای معلممان بخوانم . مصرعش این بود : زجر تو بر من رواست .   یادم نمی آمد کلمه ی زجر را بگویم . برای اینکه نمره ام کم نشود گفتم : چیز تو بر من رواست !!!!!!!!! بعد هم با قیافه ی متعجب معلممان روبرو شدم که دو ثانیه بعدش به شکل نخودی زد زیر خنده و ریسه رفت . بعد هم نمی دانست بخندد یا خجالت بکشد ! سرخ شده بود و صورتش را ÷شت چشم هایش قایم کرده بود . من هم کلی خندیدم . بعد بچه های دور و گفتند « زجر ». من هم می گویم زجر تو بر من رواست ! معلممان نمره ی کامل را گذاشت و گفت : همه میگن تو بچه ی خوبی هستی ولی ما که چیزی ندیدیم ! می گویم همه یعنی کی ؟ چی گفته ؟ ولی هیچی نمی گوید . این را برای کل بچه ها تعریف می کنم . توی کلاس دیگر هم می پیچد .

 

 

آخرین کتابی که خواندم مسخ کافکا بود با ترجمه ی صادق هدایت ( دوست حانیه ) . خیلی وقت بود از جور کتاب هایی که حالش راببرم نخوانده بودم . فکر می کنم چی می شد اگر ما هم توی اتاقمان سوسک می شدیم . آن وقت  پدر و مادر و خواهرمان چه واکنشی نشان می دهند خدا می داند ! توی کتاب درسی مسخره ی تاریخ ادبیات نوشته این داستان نشان دهنده ی از خود بیگانگی انسان است ...

 

 

 

 

 

توده ی سیاه رنگ

توده ی سیاه رنگ !

یک توده ی سیاه رنگ نشسته بود کنارم توی اتوبوس . تکان هم می خورد . یک جور آدم بود . حتی چشم هایش را هم پوشانده بود . لابد خیلی خوشگل بوده که اینقدر خودش را محافظت کرده . یا شاید بی نهایت ایکپیری ! زیر چادر یک کارهایی می کرد . انگار با گوشی اش ور می رفت . فکر کنم نکند مرد باشد ! به کفش هایش نگاه کردم . طبی بود . از همان ها که از بچگی بدم می آمد . فکر کردم این دلیل نمی شود که او مرد نباشد . گفتم هر چی هست احتمال دارد عرب باشد . شنیده بودم عرب ها خیلی بوگندو هستند ! بو کشیدم ببینم چه بویی می دهد . بویی نمی داد . کمی نگاهش کردم . نمی دانستم این نقطه ی سیاه رنگی که دارم نگاه می کنم کجای اوست . به شکل عجیبی بیرون از پنجره را نگاه می کرد . آدم فضایی هم اگر باشد تا حالا عادت کرده بود به محیط جدید. دوست داشتم آن سیاهی ها را کنار بزنم ببینم چه خبر است . مسافرهای جدید هم بدجور نگاهش می کردند . اعصابم خرد شد . بلند شدم و روی صندلی جلوتر نشستم . او که زیر پناهگاهش معلوم نیست درمورد آدم چه فکرهایی که نمی کند .

خوب می شود آدم گاهی برای آنکه کسی نشناسدش ، کسی به اجزای صورتش زل نزند ، کسی صورت آدم را به نقطه ای برای فکر کردن انتخاب نکند ، همچین خودش را مومیایی کند . راحت می شود زیر آن پناهگاه کارهای مخفی انجام داد ... .

 

سکوت

از سکوت خوشم می آید . همانی که می گویند تنها دوستی است که خیانت نمی کند . همانی که حتی اگر بی سواد هم باشی نمی گذارد کسی بفهمد . همانی که بعضی ها پشتش قایم می شوند و برایشان شده پناهگاه . لام تا کام حرف نمی زنند . اما با اینکه از این سکوت خوشم می آید ... ولی ترس هم دارد . ترس از کسی که سر به تو دارد .