سرخوش

دوست ندارم وقایع ناراحت و مصیبت بار (!!) را اینجا بنویسم

من که همه می گویند چه شاد است

چه خندان و چه سرخوش

هیچ وقت ندیدیمش ناراحت باشد

این وقایع را از پشت این وبلاگ و با چشم بصیرت یا غیر آن شاید بتوانید ببینید !

خب سعی کنید ... یک کم خیره شوید . نترسد چیزی نمی شود ، چشم هایتان هنوز سر جایشان است .




+ راستی ... شاعر توی پست قبلی رو دیدم یه بار. داشت با یه نفر حرف می زد . روم نشد برم پونصد بهش بدم !

حتما

وبلاگ استاد فرزانه ام :

قاصدک

فروش ش ش ش ش ش ش

شاعر توی خیابان ولیعصر کتاب شعرش را خودش می فروشد . از دور اول فکر کردم کارت پستال است. جلو رفتم و گفتم: «مال خودتونه؟» می گوید آره. یکی دستم می دهد. بعد می پرسد: « یه سوالی داشتم ، نه فقط از شما . معلوم نیست این کتاب های منه؟ تک کتاب هم هست آخه .» یک جور گفت که معلوم بود دلش حسابی پر است. گفتم : «شاید یه درصد کتاب خودتون نباشه.»

ورق می زنم. کاغذ هایش جنس خوبی دارند. شعرهایش بیشتر سپید اند. اسم کتاب هم طولانی است : اگر از دلت ... » . دلم برایش می سوزد. وضعش کمی فلاکت بار است ! فکر می کنم چه خوب است یک کتاب را مستقیم از مولفش بخرم . دو هزار و پانصد است. سه تومان برمی دارم و به او می دهم. می گوید: « پونصدی ندارین؟» گفتم نه. هزار تومان پس داد . گفت :«پس اگه رد شدی از اینجا بیار.»

می روم کلاس. توی کلاس تا معلم بیاید می خوانم. بد نیست. لای کتاب تبلیغ آموزش نقاشی و اینها گذاشته. همکلاس ام گفت خب میدادی امضاش کند. یادم نبود. 

یادم هست اگر رد شدم بقیه ی پولش را بدهم و شاید کتاب را بدهم امضا کند !

ریاضی یعنی این ...

توی اوج ریاضی و عدد و رقم بودم

توی اوج پوچی درس خوندن بی فایده !

که یهو این شعره به ذهنم رسید

بخونید و به بزرگواری خودتون ببخشید


بروید به ادامه مطلب

ادامه نوشته