زنگ آرایه های ادبی می شود و معلم طبق معمول می آید تا دفترها را ببیند . از ردیف ما شروع می کند . «محی» طبق معمول همه را انجام داده . خطر را احساس می کنم و مثل یک سارق فراری از این ردیف به ردیف وسط می روم (مثل اینها که از این ساختمان به آن ساختمان می پرند). معلم نزدیک می شود به جای خالی ام . وضعیت قرمز می شود و می روم ردیف کناری و روی یک جای خالی می نشینم .دیگر ردیفی نمانده که نرفته باشم . معلم دفتر محی را می بیند و متوجه نمی شود کسی آنجا بوده . ردیف وسط را هم چک می کند . دو تا نیمکت مانده تا به من برسد . دوباره میروم ردیف وسط و بعدش جای خودم می نشینم . محی از این صحنه از خنده ریسه می رود . یک نفر هم مثل من متواری شده ، سر جایش می نشیند .  معلم تمام دفترها را می بیند و آنها را که ننوشته بودند نمره کم می کند . هی نگاهش می کنم و منتظرم بگوید دفترت را دیدم یا نه؟ ولی خبری نیست از این حرف !

زنگ بعدش جغرافیا ازم درس می پرسد . نام یک اصطلاح را یادم نمی آید و شمه ای از آن می گویم : هبراهوتو  !!! و لبخند معلم جغرافیا را می بینم .