اختصاصی

این پست مخصوص همه ی پیوندی هاست

و

خوانندگان این وب

ادامه نوشته

هفت خوان بیخودی یک اجرا

 

 

هفت خوان بیخودی یک اجرا

 

بروید در ادامه مطلب

ادامه نوشته

فکرهای کنه ای

خیلی از فکرها مثل کنه می چسبند به مغزم و ول کُن معامله هم نیستند . آنقدر راه می روند و راه می روند تا اینکه دلت می خواهی سرت را بکوبی به دیوار . راه فرارش این است که فکرت را متمرکز کنی . بعد وسطش یک فکر مزخرف دیگر جفت پا می پرد وسط تمرکزت . تا حالا با کسی در این مورد حرف نزدم . نمی دانم فقط من هستم که همچین دردی دارم یا نه . حالا علتش چه می تواند باشد؟ ندانم کاری های خودم ،‌خودت یا که خودش . همیشه همین است . می نشینم و می گویم به خودم چرا از لحظه هایت بهتر استفاده نمی کنی ؟ سه ساعت می نشینی و گوش می دهی به آهنگ . آن هم آهنگ تکراری . چرا با فلانی آنطور حرف زدی که ناراحتش کنی یا مثلا او (حالا هر کسی می خواهد باشد ) اینقدر بی معرفت است ؟ ( اینها فکرهائی اند که می توانم اینجا راحت بنویسم )  اینها مثل قطار پشت سر هم می روند و دوباره می چرخد همین قطار . بخشی از سفره دلم اینجا باز می شود .تو هم کمی از دلم با خبر می شوی .

چه خوب است این زبان بدن . می دانی چرا ؟ اگر الان می دیدی ام حالم را بهتر می فهمیدی . نه، اصلا ناراحت نیستم . الان خنثی ام . مثل همان حرفی که توی پست های قبل گفتم . کوهی از درگیری را پشت سر گذاشته ام !‌کوهی که تا حالا از آن رد نشده بودم . حرف هایم گیج کننده نیست . اولش هم گفتم درگیری برای چیست . دلم می خواهد همانی باشم که می گفتند این دختر هیچ غم و غصه و مشکلی ندارد . اگر هم داشته باشد محل نمی گذارد . خوش به حالش !

و مثل قبل ترها اینطوری یک جک تعریف کنم : یه ماره میره دستشویی زنونه . همه جیغ میکشن . میگه نترسین من کبرام !!!

 

تا 5 نشه ...

1-    بارها توی این وبلاگ خاطره از کسانی نوشته ام که یک هزارم درصد فکر نمی کردم بیایند بخوانند . بعد خوانده اند و واکنش نشان داده اند . خب خاطره است دیگر ! ‌از خودم در نیاورده ام که ! اسمی هم ازشان نیاورده ام .

2-    به تابستانم نگاه می کنم . با اینکه چند روزی مانده تا تمام شود ولی ازش راضی بوده ام . یکی از بهترین تابستان هایم بوده . با کلی آدم تازه آشنا شدم ، با کلی مطلب تازه و فضاهای تازه (حتی غذاهای تازه) . مدرسه هم نرفتم تا این خوشی ها از دماغم بیرون نیاید !

3-    تا به حال درس را جدی نگرفته ام . اصلا درس نمی خواندم . امسال اگر اینطوری باشم 25٪‌کنکور پّر ! سال بعدش هم باز 25٪ . حالا امسال دیپلم می گیرم (!). مدرکی که قدیم ها باهاش پُز می دادند و می گفتند بچه مان دیپلمه است . الان حتی آدم را مسخره هم نمی کنند !

4-    دیروز نشستم در اقدامی بی سابقه 7 ساعت تمام تلویزیون نگاه کردم . اول فیتیله که 8 ساله شد ، بعد «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» که هیچ وقت نمی دیدم ، فیلم «نامحدود» و نقدش ، ‌سریال «شوق پرواز» که قسمت اولش بود و خوشم آمد و برنامه «هفت» . راستش ادای هفت را توی خنده بازار بیشتر دوست دارم تا خودش .

5-    یکی از مهم ترین حسرت های زندگی ام این است که نمی شود توی خیابان موتورسواری کنم ! مگر اینکه ... !!

 

خیلی پراکنده گفتم . به منظمی خودتان ببخشید !

===========================================

به پاس سالها همراهی استاد محمد رضا شجریان با مردم اول مهر (زادروز استاد) از طرف مردم به نام روز "آواز عشق" نامیده شد. (از این وبلاگ )ـ

چهره های ماندگار

چهره های ماندگار

نهِ/ دی/ هشتاد و هشت http://www.881009.ir/ گزارش تصویری از بی آر تی خیابان انقلاب

حواسم نبود . ایستاده بودم جلوی در . جلوی در بی . آر . تی . فقط برای یک ایستگاه سوار شده بودم . توی تخیلاتم به سر می بردم . یکدفعه رسید به ایستگاه و در باز شد . در خورد به من . جیغ و ویغ کردم .  «وای ... وای ... » دستم را گرفتم به دور و برم تا نیفتم روی زمین . چند تا خانم بودند . آنقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم کی همه برگشتند و نگاهم کردند . دستم خورد به یک پیرزن . برگشت . اخم هایش توی هم بود و با عصبانیت گفت : «ترسیدم !»

همان جا پیاده می شد . نمی دانستم چی بگویم به او . هنوز توی شوک مانده بودم . من هم پیاده شدم . دوباره برگشت نگاهم کرد . دید عکس العملی نشان نمی دهم . دست هایش را بالا برد . داشت انگشت هایش را توی چشمم فرو می کرد . باز هم گفت : « ترسیدم » . همینطور نگاهش می کردم .

خنده ام گرفته بود . جوابش را ندادم . یعنی چیزی نداشتم که بگویم . از خیابان رد شدیم . فاصله یمان با هم کم بود . بیچاره خیلی ترسیده بود . می خواستم بخندم ولی توی خیابان نمی شد . حتی لبخند هم نمی شد زد . چهره اش یادم نمی رود . برایم یکی از چهره های ماندگار شده است !