فکرهای کنه ای
خیلی از فکرها مثل کنه می چسبند به مغزم و ول کُن معامله هم نیستند . آنقدر راه می روند و راه می روند تا اینکه دلت می خواهی سرت را بکوبی به دیوار . راه فرارش این است که فکرت را متمرکز کنی . بعد وسطش یک فکر مزخرف دیگر جفت پا می پرد وسط تمرکزت . تا حالا با کسی در این مورد حرف نزدم . نمی دانم فقط من هستم که همچین دردی دارم یا نه . حالا علتش چه می تواند باشد؟ ندانم کاری های خودم ،خودت یا که خودش . همیشه همین است . می نشینم و می گویم به خودم چرا از لحظه هایت بهتر استفاده نمی کنی ؟ سه ساعت می نشینی و گوش می دهی به آهنگ . آن هم آهنگ تکراری . چرا با فلانی آنطور حرف زدی که ناراحتش کنی یا مثلا او (حالا هر کسی می خواهد باشد ) اینقدر بی معرفت است ؟ ( اینها فکرهائی اند که می توانم اینجا راحت بنویسم ) اینها مثل قطار پشت سر هم می روند و دوباره می چرخد همین قطار . بخشی از سفره دلم اینجا باز می شود .تو هم کمی از دلم با خبر می شوی .
چه خوب است این زبان بدن . می دانی چرا ؟ اگر الان می دیدی ام حالم را بهتر می فهمیدی . نه، اصلا ناراحت نیستم . الان خنثی ام . مثل همان حرفی که توی پست های قبل گفتم . کوهی از درگیری را پشت سر گذاشته ام !کوهی که تا حالا از آن رد نشده بودم . حرف هایم گیج کننده نیست . اولش هم گفتم درگیری برای چیست . دلم می خواهد همانی باشم که می گفتند این دختر هیچ غم و غصه و مشکلی ندارد . اگر هم داشته باشد محل نمی گذارد . خوش به حالش !
و مثل قبل ترها اینطوری یک جک تعریف کنم : یه ماره میره دستشویی زنونه . همه جیغ میکشن . میگه نترسین من کبرام !!!