هفت خوان بیخودی یک اجرا
هفت خوان بیخودی یک اجرا
دیروز از طرف کانون رفتیم شبکه دو برای شعرخوانی و داستان خوانی برنامه ( یه راه تازه) که توی مهرماه پخش میشه . توی ماشنین آهنگ : ( آقای راننده/ آقای راننده / یالا بزن تو دنده / میخوام برم تلویزیون ) رو میخوندم که فقط خودم همراهی می کردم ! ساعت یک و نیم راه افتادیم . دو رسیدیم . تا ساعت سه نشستیم تا مسئله ی داشتن کارت شناسایی حل بشه . هیچ کی نمی دونست باید کارت بیاره . تهیه کننده اومد و پادرمیونی کرد . رسیدیم به مسئله ی حجاب ! بعضی ها مانتوهاشون کوتاه بود . یکی بعد از اینکه حراست گیر داد چادر اون یکی رو سرش کرد و بعد حراستیه صد بار بهش گفت این رو از سرت در نمیاری ها !!! چند نفر فاینال زبان داشتن باید می رفتن . دو نفر از فاینالی ها بدون اینکه برن جلوی دوربین با دلی شکسته رفتن ، اون هم به خاطر چی؟ بی برنامگی یک سازمان مثلا بزرگ ! دلم براشون سوخت .
حراست سر تا پای ما رو نگاه کرد . من گشادترین مانتوی دنیا رو پوشیده بودم . یه دونه زاپاس هم آورده بودم که یکی از بچه ها استفاده کرد . هیچی رفتیم داخل . گریم شدیم . برنامه مجری نداشت . یکی یکی میرفتیم جلوی دوربین . یه منشی صحنه ی خیلی خشن داشت . عوضش کارگردانش مهربون بود و خستگی رو از خودش دور می کرد ! تازه فهمیدم چقدر تهیه کنندگی کار بیهوده ایه . همه اش باید همکاراش رو با دو تا چیز نسبت به خودش راضی نگه داره : 1 ـ پول 2 ـ اخلاق ظاهری خوب
دفعه ی دومی بود که تهیه کننده رو می دیدم . دفعه ی قبلی هم کلی علافم کرده بود . قرار بود 10 صبح فیلمبرداری بشه که 1 فیلمبرداری کردن . کلی ازم عذر خواست .
خاله سارا و چند تا مجری پیزوری دیگه رو هم دیدیم !
با خودمون یه کمد شال آورده بودیم . من رو که دیدن فکر کردن برای تست اجرا اومدم !
شیرینی هم دادن که وقتی می خواستم بردارم ، دستم رو بردم وسط جعبه و خواستم از اون نسکافه ای هاش بردارم که تمام توی دستم چلونده شد ! کاغذ زیرش هم بر نداشتم ! عین این بچه شکموها . وقتی برش داشتم سرم رو بلند کردم دیدم صدابرداره وایساده . خندم گرفته بود . اون هم خندید !
بعضی ها به خاطر تپق شعر یا داستانشون رو چند بار تکرار کردن . اونایی که خوندنشون طولانی می شد با سه تا دوربین کار می کردن و کوتاه ها با دو یا سه تا دوربین . من دو تا داستان کوتاه داشتم که هر کدوم رو به صورت نشسته با یه دوربین خوندم ! بعد کارگردانه که توی اتاق کناری نشسته بود و با میکروفون به دستیارش دستور میداد ، به من گفت خسته ای ؟ چون اصلا حالش نبود حرف بزنم .
به داستان یه نفر (فاطمه ) گیر دادن . گفتن خانمی که توی داستانته نباید به اون یکی بگه خوشگل ! این که خوبه اگه که پامون شلوار لی بود از پامون نمی گرفتن .
چهار تا کتاب هم هدیه دادن . ساعت یه ربع به هفت اومدیم بیرون تا منتظر بمونیم واسه آژانس. این تهیه کننده هم پول کرایه رو کم داده بود و مربی بیچاره مون از جیبش هم مایه گذاشت . تا ساعت هفت و نیم زیر پامون علف سبز شد تا اینکه یه ماشین فرستادن . هفت نفر مونده بودیم که تهیه کننده هه اومد بیرون و ما رو دید . به ظاهر (شاید هم باطن) شرمنده شد . یه دربستی دیگه گرفت و راهی خونه شدیم .
من گفتم خب چرا دعوتمون می کنن که آبروی خودشون و صدا و سیما رو ببرن ؟
هفت خوان رو گذروندیم و به زودی در تلویزیون ظاهر خواهیم شد !