ملاقات با خون آشام 2
خواندید که با یکی فرد مرموزی جلوی در مترو روبرو شدم و درباره ی زبان و .... صحبت کردیم
حالا ادامه ماجرا و آخرین قسمت:
نیم ساعت شده بود که حرف می زد. حوصله ام سر رفته بود و یک ریز بلغور می کرد! یک جوری ایستاده بودم که معلوم بود خسته شده ام. گفت قیافه نگیر وقتی با من حرف می زنی. ببین من الان راحت وایسادم . گفتم قیافه نمیام که.
می گفت همه جور لذت توی دنیا وجود داره ولی لذت درس خوندن چیز دیگه ایه. گفتم شما چرا اینجا کلاس های زبان برگزار نمی کنید؟ می گفت چون اینا هیچ کدوم نمی فهمن و اینا. یه سری حرف سیاسی هم زد که دوره ی اینا تموم میشه و دوره ی ما که مغز هستیم ادامه پیدا می کنه.
بعد شماره اش رو داد. گفت به هیچ کسی شماره اش رو ندم چون قطع می کنه. گفت اول تو باید اس بزنی. به انگلیسی که زبانت تقویت بشه. منم توی دلم گفتم باشه حتما! آخه بیکارم خیلی! بعد گفت برات سی دی آموزشی و کتاب که تالیف خودمه میارم که یاد بگیری. فلان روز و فلان ساعت همین جا. حرف هاش شبیه یکی از استادهایی بود که می شناختم. گفتم می شناسیدش؟ گفت نه چطور؟ گفتم شبیهش حرف می زنید. بعد بهش بر خورد. گفت حرف های من شبیه کسی نیست و اینجور حرف ها رو جایی نمی تونی پیدا کنی. مگه اینکه توی کتاب ها یا اینکه پدر و مادرت بهت بگن. گفت کسانی مثل من توی ایران انگشت شمارند. کم کسی رو پیدا می کنی اینجا.
بعد یه کمی انگلیسی حرف زد . گفت این گل ها رو شاگرداش بهش دادن. موقع خداحافظی عرق رفت توی چشمش و داشت یه راست می رفت توی ستون. کلی از وقتم رو گرفت. سعی کردم دیگه به این آدم مرموز بیخود فکر نکنم چون وقتم بیشتر و بیشتر تلف می شه.
و ملاقات با خون آشام به پایان رسید !