ملاقات با خون آشام 1
ملاقات با خون آشام 1
اینی که می خواهم بنویسم مطمئنا جایش توی دفتر خاطرات قفل شده است. اما دلم می خواهد همین جا بگویم.
توی مترو بودم. سوار بر پله برقی. کتاب زیانم را می خواندم تا اگر رسیدم به کلاس بلد باشم. یک آقایی دو تا پله جلوتر از من با گوشی اش حرف می زد. سه تا گل با یک روزنامه ی انگلیسی دستش بود. یک زبان دیگر حرف می زد پای تلفن. گوشی اش را قطع کرد. رفتیم به پله برقی آخر. ایستاد کنار من و گفت چرا زبان رو اینجا می خونی؟ باید توی خونه بخونی. بعد گفتم وقت نمیشه . گفت اصلا باید زبان رو ریشه ای یاد بگیری. گفت این کلاس های زبان که همه اینجا میرن مفت نمی ارزه. من خودم ده تا زبون بلدم. تافلی که اینا میگیرن به هیچ دردی نمی خوره. همه ی معلم های آموزشگاه .......... (خیلی معروف است می شناسیدش) را از نظر صلاحیت رد کردم!
ایستاده بودیم جلوی مترو. گفت برویم آن طرف توی پارک. اولش ترسیدم مرا کجا می برد. ولی بعد کمی جلوتر استادیم. گفت اونجا هوا آلوده بود از بس دود خوردی نمی فهمی! سنش به پنجاه اینطورها می خورد. یک بویی هم می داد! بعد گفت من بیست و هفت سال خارج بودم. کتاب هایی که می نویسم رو توی دانشگاه های آمریکا (دقیقا یادم نیست کدام کشور را می گفت، آمریکا را همین جوری گفتم!) درس میدن. اولش فکر می کردم این یارو حقه بازی چیزی باشد. اما دیدم حرف هایش بد نیستند. بعد می گفت تو اگه توی این مدتی که میری کلاس، به جاش می تونستی تافلت رو بگیری. درمورد همه چیز حرف می زد. می گفت سکه ی طلا که پیدا می کنی (خودشو می گفت) بذار توی جیبت. یه دختره رو از خودکشی نجات داده بوده! روانشناس است و می فهمد الان من چه جوری هستم. می گفت همه ی این مردم که توی این مملکت زندگی می کنند خرند. اگر ازشان بپرسی مقنعه چی میشه بلد نیستند جواب بدهند. ازم پرسید میدونی مقنعه چی می شه؟ گفتم اسکارف نمیشه پس. گفت آره. مقنعه همون مقنعه اس. اینو ازشون (از معلم های زبان) بپرس... اگه تونستن جواب بدن. مثل فیلم ها می ماند! کلاسم دیر شده بود...
این داستان ادامه دارد...