پیش از نوروز
بخور بخور می شود. همه برای استان هایشان غذای مخصوص آنجا را آورده اند و می فروشند، یا همین طوری خیرات می کنند. برای بچه های بی بضاعت. همه هم می ریزند و می خرند و می خورند. انواع آش با بادمجان و گوشت و سیر، شیرینی مخصوص آنجا و هزار جور خوردنی دیگر. معلم ها هم می آیند و حسابی بازدید می کنند. بوی برنج دودی استان گیلان همه جا را برداشته. فالوده ی شیراز و کرمان به تو چشمک می زند و آش دوغ و سمبوسه آب دهان آدم را راه می اندازند. نمایشگاه فردا هم هست. به همراه چهارشنبه سوری. زنگ آخر که می شود معلممان درس را تمام می کند و می گوید حالا برقصید! بعد برای اینکه معذب نباشیم می رود بیرون. من می زنم روی میز و بچه ها می آیند وسط. هی ریتم را کم و زیاد می کنم، استوپ رقص می گذارم ! البته خیلی از بچه ها نه تنها رقص، بلکه یک دست هم نمی زنند! همان موقع بیرون برف می آید. امروز روز خیلی خوبی بود. خانه که می رسم تقریبا همه جا تمیز شده. بهار را به خاطر همین هایش دوست دارم !