دوست قدیمی

گاهی دوست قدیمی از همه چیز بدتر می شود . وقتی می خواهم بهش بگویم حالم از اخلاقت به هم می خورد ، یاد نان و نمکی می افتم که با هم خوردیم . راست است که می گویند نگه داشتن دوست قدیمی سخت است . خب با امسال می شود چهارسال . همچین هم قدیمی نیست!

 باشقایق که صحبت می کردیم ، حساب کردیم دوستی مان شد ده سال!!! از اول دبستان تا الان. فرد مذکور را شقی می شناسد . نمی دانم باز هم تحملش کنم یا که نه... . شقی تو بگو!

این را تقدیم می کنم به شقی که توی خرداد به دنیا آ مده :

.

این روزها اینها را خیلی دوست دارم :

آهنگ  «درخت و تبر» از ابی

برای خرداد درس نخوانم

سفر

آناناس بستنی خوشمزه

گل

یک کتاب را کامل بخوانم .

(همه اش کتاب ها را نصفه نیمه رها می کنم)

 

یک گزارش کوچولو

کمی دیر دارم می نویسم:

با مدرسه رفتیم نخستین نمایشگاه بین المللی بازی های رایانه ای در سالن همایش های برج میلاد . گفتند بیست نفر بیشتر نمی توانیم ببریم . سه تا معلم بودند که هرکدام می توانست سی نفر را نظارت کند . وارد که شدیم بادکنک دادند دستمان. از دبستان آ مده بودند تا دبیرستان . هر غرفه شرکتی بود که بازی تولید می کرد . توی بیشتر غرفه ها می شد بازی کرد . ماشین بازی ، تیر اندازی ، فوتبال‌ ، جنگ و ... . بچه ها استقبال می کردند و برای بازی کردن صف می کشیدند . یک غرفه هم بود که می رفتی کارتون دوبله (صداپیشگی) می کردی .

 این غرفه ای که می گویم از همه جالب تر بود. از نمایشگاه دیگر کشورها تقلید کرده بودند. اول فشار خون و ضربان قلب و تعادل را اندازه می گرفتند . توی یک کاغذ این ها را می نوشتند . بعد از یک تا ده به کلمه های مختلف امتیاز می دادیم. پنج دقیقه بازی خشونت آمیز انجام می دادیم تا بدانند چه تاثیری رویمان دارد . دوباره سه تا تست را می دادیم . نتایج را به دکتر نشان می دادیم و او می گفت که چه خصوصیاتی داریم و چه مشکلاتی . به من گفت این بازی ها زیاد رویت تاثیر ندارند . با هر کسی همانطور که او هست رفتار می کنی . این بد نیست ولی ممکن است بعدها باعث دورویی بشود!

من و یکی از بچه ها با برنامه ی بهاری شو  گفتگو کردیم . آخر سر هم خودم را توی تلویزیون ندیدم . سوال های بی مزه ای پرسید ! مثل این ها:

روزی چند ساعت بازی کامپیوتری می کنی؟ تفاوت بازی دخترانه و بازی پسرانه چیست ؟

قسمت آخر بازی های کامپیوتری می فروخت .   

با اینکه اولین نمایشگاه از نوع بین المللی بازی های رایانه ای بود ، به نظرم کیفیت خوبی داشت . خدا را شکر توی مصلی برگزار نکردند .

تبریک

 

کارت پستال های مخصوص تبریک روز معلم 

هفته ی معلم تبریک به معلم های عزیزم:

خانم ها :

منیژه پدرامی

سیمین غلامی

شهره گودرزی

نگار عابدینی

سارا مستغنی

و  کسانی که حتی یک کلمه به من یاد دادند.

شبیه هم

 

همه شبیه هم شده اند . دخترها همه برنزه می کنند . خانم ها همه مشکی می پوشند . پسرها همه مو سیخ می کنند . بچه ها همه کیف عروسکی می اندازند . پیرمردها همه کت  و شلوار تنشان می کنند. همه می روند کلاس زبان. همه دست توی دماغشان می کنند. همه چیز همه گیر می شود. این چیز ها حالم را به هم می زنند . آنقدر که وقتی می خواهی از این همه گیری فرار کنی بد نگاه می کنند ،انگار از مریخ آ مده ای.

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------

تشکر از سعیده محمد زاده

 

 

آدم اگر کامل شود می تواند فکر هم بخواند

«استاد عمران» از آن دسته از آدم هایی است که توی زمان حال زندگی می کند. گذشته و آینده را گذاشته است کنار مگر اینکه مجبور شود مرورشان کند. وقتی ببیندت و نشناسدت ، اگر شاگرد شاگردش باشی می گوید اسمت چیه؟ بار دیگر که می خواهد چیزی بپرسد باز هم همین را می گوید.

می گویند او سرطانش را خودش درمان کرده. بین شاگردانش کلی هوادار دارد. وقتی بیمارستان بستری بود، همه شان غمبرک زده بودند درونی! سی سال توی خارج موسیقی خوانده است . می تواند فکر را بخواند . این را خودم حس کرده ام. یکبار آمد سر کلاس . با خانم پدرامی داشتیم صحبت می کردیم. گفت : «خودتون رو معرفی کنید» خانم پدرامی برای استاد می گفت چی می نویسیم. آن موقع من چندین شعر سر کلاس خوانده بودم. قرار شد یکی از بچه ها داستانش را برای استاد بخواند. توی دلم گفتم من هم می خواهم شعر بخوانم! دفترش را ورق می زد تا داستان را پیدا کند. استاد گفت : «تا تو پیدا می کنی، تو شعرت رو بخون» برایش خواندم.

از این نمونه های فکرخوانی زیاد دیده ام. شاید باورکردنی نباشد ولی یک آدم می تواند از همچین قابلیت هایی استفاده کند . اشرف مخلوقات مگر کم کسی است؟ برای بعضی ها عجیب و باور نکردنی می شود. چون توی فکر جسد (نام دیگر تن) هستند نه روح. آدم اگر کامل شود می تواند فکر هم بخواند.

یک نفر را می شناسم بوی دروغ را می شنید . یک نفر دیگر که پیشانی را نگاه می کرد و ذهن و آینده را می دید.  فالگیر و کف خوان واز اینجور قرتی بازی ها نبود. اصلا . به من گفت تو 48 تا کتاب چاپ می کنی ! استاد دانشگاه می شوی . در آینده یکی از اعضای خانواده ات را از دست می دهی و تیک می گیری! همان موقع که اینها را می گفت به خودم گفتم از کجا معلوم است راست بگوید؟ فکرم را خواند و گفت : « فکر نکن اینها دروغه! » اتفاق نه چندان دوری را برای یک نفر پیش بینی کرد و همان هم شد.

اولش نمی خواستم این پست را بگذارم. خیلی ها که می خوانند فکر می کنند با وبلاگ یک خرافاتی که لابد زده به سرش طرف هستند . بعد گفتم بی خیال این حرف ها... .

آخرین سرپناه

 

حوض خانه چرا تنها گذاشت ماه را؟
گذاشت روی دلش یادگاری: آه را
پس دلم را برای ماه صاف و زلال می کنم
ماه به زودی زود ببیند آخرین سرپناه را!

فروردین 90

 

 

ادامه نوشته