آدم اگر کامل شود می تواند فکر هم بخواند
«استاد عمران» از آن دسته از آدم هایی است که توی زمان حال زندگی می کند. گذشته و آینده را گذاشته است کنار مگر اینکه مجبور شود مرورشان کند. وقتی ببیندت و نشناسدت ، اگر شاگرد شاگردش باشی می گوید اسمت چیه؟ بار دیگر که می خواهد چیزی بپرسد باز هم همین را می گوید.
می گویند او سرطانش را خودش درمان کرده. بین شاگردانش کلی هوادار دارد. وقتی بیمارستان بستری بود، همه شان غمبرک زده بودند درونی! سی سال توی خارج موسیقی خوانده است . می تواند فکر را بخواند . این را خودم حس کرده ام. یکبار آمد سر کلاس . با خانم پدرامی داشتیم صحبت می کردیم. گفت : «خودتون رو معرفی کنید» خانم پدرامی برای استاد می گفت چی می نویسیم. آن موقع من چندین شعر سر کلاس خوانده بودم. قرار شد یکی از بچه ها داستانش را برای استاد بخواند. توی دلم گفتم من هم می خواهم شعر بخوانم! دفترش را ورق می زد تا داستان را پیدا کند. استاد گفت : «تا تو پیدا می کنی، تو شعرت رو بخون» برایش خواندم.
از این نمونه های فکرخوانی زیاد دیده ام. شاید باورکردنی نباشد ولی یک آدم می تواند از همچین قابلیت هایی استفاده کند . اشرف مخلوقات مگر کم کسی است؟ برای بعضی ها عجیب و باور نکردنی می شود. چون توی فکر جسد (نام دیگر تن) هستند نه روح. آدم اگر کامل شود می تواند فکر هم بخواند.
یک نفر را می شناسم بوی دروغ را می شنید . یک نفر دیگر که پیشانی را نگاه می کرد و ذهن و آینده را می دید. فالگیر و کف خوان واز اینجور قرتی بازی ها نبود. اصلا . به من گفت تو 48 تا کتاب چاپ می کنی ! استاد دانشگاه می شوی . در آینده یکی از اعضای خانواده ات را از دست می دهی و تیک می گیری! همان موقع که اینها را می گفت به خودم گفتم از کجا معلوم است راست بگوید؟ فکرم را خواند و گفت : « فکر نکن اینها دروغه! » اتفاق نه چندان دوری را برای یک نفر پیش بینی کرد و همان هم شد.
اولش نمی خواستم این پست را بگذارم. خیلی ها که می خوانند فکر می کنند با وبلاگ یک خرافاتی که لابد زده به سرش طرف هستند . بعد گفتم بی خیال این حرف ها... .