اين بلوگفا هم مارو كچل كرد با اين بروزرساني(!) اش!!!
آخرين نظرات خوانندگانش كار نميكنه!!!
قسمت دوم داستان رو می ذارم. کسانی که قبلا قسمت قبلی رو نخوندن اون پایین هست. منتظر نقدهاتون بر اين داستان هستم. در آخر مجموعه اي از نقد هايي كه بر اين داستان گفته شده را در پست بعد از قسمت آخر مي گذارم. تنها يك قسمت باقي مانده!
خلاصه قسمت اول: در قسمت اول خوانديد كه محبوبه مي خواهد به ملاقات يكي از فاميل هايش برود. خارج از وقت ملاقات است و نگهبان اجازه نمي دهد. محبوبه اورا راضي مي كند. وحالا ادامه داستان:
پرستار گفت:«الان كه وقتِ ...» محبوبه پريد وسط حرفش:«شما ازدواج كرديد؟»
پرستار سرخ شد. «نه!» محبوبه دستاتش را به هم چفت كرد. دولا شده بود روي ميز.
«مي دونيد، كساني كه ازدواج نكردند معمولا توي همچين مواقعي اجازه نمي دن كسي به كارش برسه . دلايلش هم زياده كه بعدا مي گم. من هم يك همسر خوب براتون سراغ دارم كه اگه اجازه بديد بهتون معرفي كنم. ماشاء الله چقدر هم خوشگليد!»
پرستار مقنعه ي مشكي اش را درست كرد. «بله گفتيد خانم زهرا ترابي؟» لبخند از روي صورتش محو نمي شد. بعد از مدت كمي گفت:« ايشون كه توي كما هستن. بايد هماهنگ كنم.»
محبوبه تندي گفت:«لازم نيست خانم! كارم زود تموم مي شه. ناسلامتي مي خوايم با هم فاميل بشيم!»
پرستار يواشي گفت:«كارم غير قانونيه ولي بهتون مي گم. فقط ملاقات رو زودتر تموم كنيد . طبقه ي سوم اتاق 13.»
محبوبه گفت:«13؟ اتاقش هم مثل خودش نحسه. »
چند تا پرستار و دكتر كه لباس سفيد تنشان بود اين طرف و آن طرف مي رفتند. رفت طرف آسانسور. پرستار با مهرباني نگاهش مي كرد. دكمه ي 3 را زد. پيش خودش گفت: اين آسانسور چقدر تاريكه. لابد مراد به زهرا خبر داده من دارم ميام. اون هم به كاركنان بيمارستان گفته كه يا نذارن من بيام يا آسانسور رو خاموش كنن كه من بترسم.
و يادش افتاد كه زهرا توي كما بود. گوشي اش زنگ زد. از آسانسور آمد بيرون. گفت:«بله مراد؟»
«توي بيمارستاني؟»
_ آره. ببينم تو گفتي چراغ هاي آسانسور رو خاموش كنن؟
_ چي ميگي محبوبه؟ باز شروع كردي كه. رفتي اونجا نشيني پيش زهرا براش حرف بسازي ها! مي گن توي كما گوشا ميشنون... باشه؟
_ مراد تو هم با اين بيمارستانت. خلي آشغاله. معلوم شد براي زنت هم اهميت قائل نميشي.
مراد كمي مكث كرد. «من ديگه به بامبول هاي تو عادت كردم. پس خيالم راحت باشه ديگه. چيزي بهش نگي ها! ناراحت نشي ولي فكر كنم از حرف هايي كه براش ساختي رفت توي كما.»
محبوبه دندان هايش را به هم ماليد«اينقدر چرت نگو. از دست تو دق كرد. سرش خورد به ديوار. » و قطع كرد. شماره هاي اتاق ها را نگاه كرد. 9،11،13 بايد لباس مخصوص مي پوشيد. اين را مي دانست. كسي آن دور و بر نبود. زود رفت توي اتاق . زهرا را ديد كه روي تخت دراز به دراز افتادبود. بهش سرم وصل كرده بودند. با چند تا دستگاه كه ازشان سردرنمي آورد. نشست رو صندلي كنار تخت. يك در ديگر آنطرف اتاق بود. گفت:« سلام زهرا. موقعي كه سالم بودي نيومدم ديدنت. يك كاري كردي كه من بيام ببينمت. هيچ وقت اول تو نميومدي ديدنم. حتي عيدها. هميشه من ميومدم . حالا ببين با خودت چي كار كردي؟ »
سر تا پايش را نگاه كرد. «مراد راست ميگه من فرستادمت توي كما؟ راست ميگه؟ من مگه چي گفتم؟ فقط گفتم موقعي كه اومدي خونمون مفت خوري كردي. مهموني رو پس ندادي. بعد موقعي كه نمك بهت تعارف كردم نگرفتي. اين يعني چي؟ يعني غذايي كه من درست كردم شوره.»
...این داستان ادامه دارد