مسابقه ي بي سابقه

مسابقه

نمي دانم اين سوال براي يك مسابقه توي وبلاگ سخت است يا آسان.

شايد يك مسابقه ي جادوگري است! 

 يك كلمه ي 4 حرفي توي ذهنم دارم . فقط يك حرفش را مي گويم. بقيه اش را بايد حدس بزنيد!

حرف سومش الف است. راهنمايي: جان  ندارد، توي جيب جا  مي شود.

و راهنمايي بزرگ ديگر اين كه اگر اشتباه بود به شما مي گويم و همين طور اينكه به جواب نزديك است يا دور.

هرچندتا كه دوست داريد مي توانيد حدس بزنيد!

به يك نفر ! از كساني كه جواب درست دادند به قيد قرعه جايزه مي دهم! حتي اگر برنده توي كره نپتون زندگي كند. به جايزه اش گير ندهيد . قبل از 4 شهريور جايزه را اعلام مي كنم.

لطفا جواب را به صورت خصوصي بفرستيد. حتما حتما آدرس وبلاگ يا ايميل تان را ذكر كنيد. شايد شما برنده ي اين دوره از مسابقات حرف هاي نارنجي باشيد! اگر خوب بود باز هم از اين مسابقه ها خواهيم داشت.

مهلت ارائه پاسخ ها: پنجشنبه 4 شهريور

 

مزاحم

 

بعضي ها هميشه فكر مي كنند مزاحم اند. ولي مزاحم نيستند و مدام تكرار مي كنند مزاحم شديم. با مزاحمت هاي ما چه كار مي كنيد و از اين جور تعارف ها.

بعضي ها خودشان را مي زنند به مزاحمت. فكر مي كنند كاري كه انجام مي دهند مزاحمت است و خودشان خيال مي كنند ديگران اذيت مي شوند. ولي ديگران ككشان هم نمي گزد و اين مزاحمت را به حساب شوخي مي گيرند.

يعضي ها نمي دانند مزاحمت چه چيزي است. گاهي مزاحم مي شوند و گاهي نه. در هر صورت نمي فهمند مزاحم بوده اند يا نبوده اند.

بعضي ها مزاحمت را... .

بعضي ها هم توي مزاحت... .

و بعضي ها اصلا حس نمي كنند كه مزاحم اند. ولي كاملا وجودشان ايجاد مزاحمت مي كنند! گاهي خودشان متوجه مزاحمتشان هستند(عمدي) ولي به روي خودشان نمي آورند. آن وقت كلي از اين كار لذت مي برند. مزاحمت توي ذاتشان است.

اينجا كلاس ديني نيست

اين رسمش نيست. يا روزه نگيرند، يا اگرمي گيرند منت نگذارند سر اين و آن. غر مي زنند كه هوا گرم است. اذان را دير مي گويند. قبلاها توي پاييز و زمستان بود راحت تر بود. توي فلان كلاس آدم نمي تواند بنشيند. گرسنگي و تشنگي و خواب و خستگي نمي گذارد. از سختي هاي سحري مي گويند و از بي حسي قبل از افطار. انگار از روزه گرفتن همين نخوردن را ياد گرفته اند.

مگر نه اين است كه روزه را براي همين چيزها گذاشته اند. اينجا كلاس ديني نيست. ولي چيزي بود كه اگر نمي گفتم مي ماند ته گلويم و قمباد مي شد.

مغازه

اگر مي خواستم مغازه بزنم، يكي از اين ها را انتخاب مي كردم. لازم به ذكر دليل نيست!:

گل فروشي

كتاب فروشي

آبميوه بستني(يا كافه)!!!

 

شما چطور؟!

 -------------------------------------------------------------------------------

پاي ورق: از تمامي دوستان كه نظرات و نقدهاي خود را درمورد داستان پايين ابراز نمودند، متشكرم! به دليل اينكه نظرها بيشتر تعريف و تمجيد بود و مي خواستم فقط دو- سه مورد از نقدها كه سازنده بودند را بگذارم و ممكن است بعضي از دوستان ناراحت بشوند،‌ با عرض معذرت آنها را دراين پست نياوردم! اميدوارم اين پوزش را بپذيريد!

ملاقاتی3

قسمت آخر

«خلاصه» دیگه نداریم

فكر كرد. به دستگاه گوشه ي اتاق نگاه كرد. ضربان قلب زهرا را نشان مي داد و صداي بيب...بيب...بيب...

«مراد مي گفت وقتي اين حرفم رو شنيدي سرت گيج رفت. تلوتلو خوردي و افتادي . سرت خورد به ديوار و بيهوش شدي.»

روسري مشكي اش را محكم كرد. سرتاپا مشكي پوشيده بود. گفت:«مي دوني چرا مشكي پوشيدم؟ چون تو با مرده فرقي نداري! از همون اولش هم از من بدت ميومد. چشات يه جوري بود انگار مي خواي خفه ام كني.»

ديوار اتاق سبز بود . يك لگن كنار تخت ديد. بلافاصله گفت:« يادته درمورد مامان بزرگ من چي گفتي؟ گفتي كه حيووني بود. يعني ما حيوونيم. منظور ديگه ات رو هم فهميدم. يعني خيلي بدبخته كه لگن ميذاره. حالا خودت به اين روز افتادي حقته.»

سيمي به دماغ زهرا وصل بود. ملافه را تا پايين گردنش كشيده بودند. يك روسري آبي سرش بود. محبوبه سرش را تكان داد. « تو نبايد زن داداش من مي شدي. تو لياقت خانواده ي من رو نداري. اين ها رو اگه از كما بيرون هم بياي بهت ميگم. با اون خانواده ات. لاي كارتن مي خوابيدين نه؟»

صداي بيب بيب دستگاه يكدفعه قطع شد. تبديل شد به بيييييييييب طولاني. محبوبه رنگش پريد. زد توي سرش. دستگاه را نگاه كرد. خطي كه تاحالا بالا و پايين مي رفت حالا ساده حركت مي كرد. بيييييييب. گفت:«واي خدا!»

زهرا را تكان داد:«بلند شو زهرا جون! پاشو غلط كردم. تو از ثروتمندترين دخترهاي شهر بودي!»

صداي بييييب ادامه داشت.

صدايي از آن يكي در مي آمد. صداي پرستارها بود. محبوبه از روي صندلي آمد پايين. دويد به طرف دري كه ازآن آمده بود. هول بود. رفت طرف آسانسور. در را باز كرد. يكي از دكمه ها را زد. توي آينه خودش را نگاه كرد. رنگ و رو نداشت. هق هق مي كرد ولي اشك نمي ريخت. از آسانسور پريد بيرون. پرستار پشت كامپيوتر گفت:« كارتون تموم شد؟ چه زود...من بايد شماره تون رو ... ا چي شده؟»

محبوبه مي دويد. شكمش زير مانتو شالاپ شالاپ مي كرد. گفت:«برو بابا ترشيده!» و از در بيمارستان زد بيرون.

 

اين داستان ادامه ندارد!

ملاقاتی2

اين بلوگفا هم مارو كچل كرد با اين بروزرساني(!) اش!!!

آخرين نظرات خوانندگانش كار نميكنه!!!

قسمت دوم داستان رو می ذارم. کسانی که قبلا قسمت قبلی رو نخوندن اون پایین هست. منتظر نقدهاتون بر اين داستان هستم. در آخر مجموعه اي از نقد هايي كه بر اين داستان گفته شده را در پست بعد از قسمت آخر مي گذارم. تنها يك قسمت باقي مانده!

 

خلاصه قسمت اول: در قسمت اول خوانديد كه محبوبه مي خواهد به ملاقات يكي از فاميل هايش برود. خارج از وقت ملاقات است و نگهبان اجازه نمي دهد. محبوبه اورا راضي مي كند. وحالا ادامه داستان:

 

پرستار گفت:«الان كه وقتِ ...» محبوبه پريد وسط حرفش:«شما ازدواج كرديد؟»

پرستار سرخ شد. «نه!» محبوبه دستاتش را به هم چفت كرد. دولا شده بود روي ميز.

«مي دونيد، كساني كه ازدواج نكردند معمولا توي همچين مواقعي اجازه نمي دن كسي به كارش برسه . دلايلش هم زياده كه بعدا مي گم. من هم يك همسر خوب براتون سراغ دارم كه اگه اجازه بديد بهتون معرفي كنم. ماشاء الله چقدر هم خوشگليد!»

پرستار مقنعه ي مشكي اش را درست كرد. «بله گفتيد خانم زهرا ترابي؟» لبخند از روي صورتش محو نمي شد. بعد از مدت كمي گفت:« ايشون كه توي كما هستن. بايد هماهنگ كنم.»

محبوبه تندي گفت:«لازم نيست خانم! كارم زود تموم مي شه. ناسلامتي مي خوايم با هم فاميل بشيم!»

پرستار يواشي گفت:«كارم غير قانونيه ولي بهتون مي گم. فقط ملاقات رو زودتر تموم كنيد . طبقه ي سوم اتاق 13.»

محبوبه گفت:«13؟ اتاقش هم مثل خودش نحسه. »

چند تا پرستار و دكتر كه لباس سفيد تنشان بود اين طرف و آن طرف مي رفتند. رفت طرف آسانسور. پرستار با مهرباني نگاهش مي كرد. دكمه ي 3 را زد. پيش خودش گفت: اين آسانسور چقدر تاريكه. لابد مراد به زهرا خبر داده من دارم ميام. اون هم به كاركنان بيمارستان گفته كه يا نذارن من بيام يا آسانسور رو خاموش كنن كه من بترسم.

و يادش افتاد كه زهرا توي كما بود. گوشي اش زنگ زد. از آسانسور آمد بيرون. گفت:«بله مراد؟»

«توي بيمارستاني؟»

_ آره. ببينم تو گفتي چراغ هاي آسانسور رو خاموش كنن؟

_ چي ميگي محبوبه؟ باز شروع كردي كه. رفتي اونجا نشيني پيش زهرا براش حرف بسازي ها! مي گن توي كما گوشا ميشنون... باشه؟

_ مراد تو هم با اين بيمارستانت. خلي آشغاله. معلوم شد براي زنت هم اهميت قائل نميشي.

مراد كمي مكث كرد. «من ديگه به بامبول هاي تو عادت كردم. پس خيالم راحت باشه ديگه. چيزي بهش نگي ها! ناراحت نشي ولي فكر كنم از حرف هايي كه براش ساختي رفت توي كما.»

محبوبه دندان هايش را به هم ماليد«اينقدر چرت نگو. از دست تو دق كرد. سرش خورد به ديوار. » و قطع كرد. شماره هاي اتاق ها را نگاه كرد. 9،11،13 بايد لباس مخصوص مي پوشيد. اين را مي دانست. كسي آن دور و بر نبود. زود رفت توي اتاق . زهرا را ديد كه روي تخت دراز به دراز افتادبود. بهش سرم وصل كرده بودند. با چند تا دستگاه كه ازشان سردرنمي آورد. نشست رو صندلي كنار تخت. يك در ديگر آنطرف اتاق بود. گفت:« سلام زهرا. موقعي كه سالم بودي نيومدم ديدنت. يك كاري كردي كه من بيام ببينمت. هيچ وقت اول تو نميومدي ديدنم. حتي عيدها. هميشه من ميومدم . حالا ببين با خودت چي كار كردي؟ »

سر تا پايش را نگاه كرد. «مراد راست ميگه من فرستادمت توي كما؟ راست ميگه؟ من مگه چي گفتم؟ فقط گفتم موقعي كه اومدي خونمون مفت خوري كردي. مهموني رو پس ندادي. بعد موقعي كه نمك بهت تعارف كردم نگرفتي. اين يعني چي؟ يعني غذايي كه من درست كردم شوره.»

 

...این داستان ادامه دارد