ملاقاتی3
قسمت آخر
«خلاصه» دیگه نداریم
فكر كرد. به دستگاه گوشه ي اتاق نگاه كرد. ضربان قلب زهرا را نشان مي داد و صداي بيب...بيب...بيب...
«مراد مي گفت وقتي اين حرفم رو شنيدي سرت گيج رفت. تلوتلو خوردي و افتادي . سرت خورد به ديوار و بيهوش شدي.»
روسري مشكي اش را محكم كرد. سرتاپا مشكي پوشيده بود. گفت:«مي دوني چرا مشكي پوشيدم؟ چون تو با مرده فرقي نداري! از همون اولش هم از من بدت ميومد. چشات يه جوري بود انگار مي خواي خفه ام كني.»
ديوار اتاق سبز بود . يك لگن كنار تخت ديد. بلافاصله گفت:« يادته درمورد مامان بزرگ من چي گفتي؟ گفتي كه حيووني بود. يعني ما حيوونيم. منظور ديگه ات رو هم فهميدم. يعني خيلي بدبخته كه لگن ميذاره. حالا خودت به اين روز افتادي حقته.»
سيمي به دماغ زهرا وصل بود. ملافه را تا پايين گردنش كشيده بودند. يك روسري آبي سرش بود. محبوبه سرش را تكان داد. « تو نبايد زن داداش من مي شدي. تو لياقت خانواده ي من رو نداري. اين ها رو اگه از كما بيرون هم بياي بهت ميگم. با اون خانواده ات. لاي كارتن مي خوابيدين نه؟»
صداي بيب بيب دستگاه يكدفعه قطع شد. تبديل شد به بيييييييييب طولاني. محبوبه رنگش پريد. زد توي سرش. دستگاه را نگاه كرد. خطي كه تاحالا بالا و پايين مي رفت حالا ساده حركت مي كرد. بيييييييب. گفت:«واي خدا!»
زهرا را تكان داد:«بلند شو زهرا جون! پاشو غلط كردم. تو از ثروتمندترين دخترهاي شهر بودي!»
صداي بييييب ادامه داشت.
صدايي از آن يكي در مي آمد. صداي پرستارها بود. محبوبه از روي صندلي آمد پايين. دويد به طرف دري كه ازآن آمده بود. هول بود. رفت طرف آسانسور. در را باز كرد. يكي از دكمه ها را زد. توي آينه خودش را نگاه كرد. رنگ و رو نداشت. هق هق مي كرد ولي اشك نمي ريخت. از آسانسور پريد بيرون. پرستار پشت كامپيوتر گفت:« كارتون تموم شد؟ چه زود...من بايد شماره تون رو ... ا چي شده؟»
محبوبه مي دويد. شكمش زير مانتو شالاپ شالاپ مي كرد. گفت:«برو بابا ترشيده!» و از در بيمارستان زد بيرون.
اين داستان ادامه ندارد!