پير پاتال
معلممان، يك روزي معلم مدير و ناظممان بوده است . خودش كه مي آيد سر كلاس مي گويد مراعات حال من را بكنيد ! پيري است ديگر . حوصله ي جر و بحث ندارد . سوال كه مي پرسيم ، بدون آنكه بداند چي مي پرسيم دستش را مي برد بالا . يعني نمي خواهم بشنوم !
الان هزاران نفر بي كار هستند براي شغل شريف معلمي . نمي دانم چرا كسي كه حال ندارد با شاگردش حرف بزند و پير شده مي آيد سر كلاس . جايش را بدهد به كسي كه كار لازم دارد .
توي اين همه سال تحصيلي احساس مي كنم بيخودي وقتم را پشت نيمكت ها گذرانده ام . نمره ها را وجبي مي دهند و مشت مشت اطلاعات پر مي كنند توي سرمان . بدون اينكه خودمان دنبالش برويم . امروز معلممان (تاريخ ادبيات) فحش بود كه رگبار بست بهمان! كاش فحش بود . تحقير مي كرد ( من به هيچ عنوان تحقير نشدم البته! ) شما بي عرضه ايد، شما فلانيد ... !
اهل غر زدن نيستم نمي دانم چرا يك دفعه اين شكلي شد !
به جاي اين غرزدن هاي منفي دار الان موج مثبت بگيريد : + + + + + + + + + + + + +