شما که غریبه نیستید
صفخه 210: «هوچنگ خان» بيشتر از اسم هاي ديگر روي من ماند. تا آن موقع كسي كه چنين اسمي داشته باشد، به آنجا نيامده بود. هوشنگ اسم اعياني و بچه لوس و تي تيش ماماني بود.و خود من هم تقصير داشتم. به رخشان كشيدم كه از جنس آنها نيستم، چند وقت مهمانم و مي روم، تافته ي جدابافته هستم. به اين چيزها دامن زدم و لجشان را درآوردم. از آغ بابا برايشان گفتم كه «نصرالله خان» بود و اسم و اعتباري داشت. نوكر و كلفت داشتيم. صاحب كيا و بيايي بوديم. تو سيرچ و روستاها و شهرك هاي آن دور و حوالي معروف بوديم. به عموهايم «آغ عمو» مي گفتم. به ننه بابا «زن خان» و «بي بي» مي گفتند. از خانه و زندگي مان گفتم. . هرچه ننه بابا گفته بود، خودم هم تا حدي ديده بودم، براي يكي شان گفتم و سيرداغش را زياد كردم و هي پز دادم. از روي سادگي، او هم رفت و همه جا را پر كرد و گذاشت كف دست بچه ها كه «يارو تازه اي آدم چاخان و پررويي است. سر فك و فاميل و كس و كارش «آقا» و «بي بي» و «خان» مي گذارد. اسمش هم «هوشنگ» است.».
يك هفته نكشيد كه «هوچنگ خان» شدم. جوري كه «عباسي» مدير و ناظم و مبصرها، باغبان و كفاش، كه آنجا كار مي كردند به من مي گفتند:
«هوچنگ خان» كه خيلي بدم مي آمد.