كاريكلماتور هاي پرويز شاپور
مسافر منزوي، همسفر صداي گام هاي خودش مي شود.
خياط كار كشته، مو را از ماست مي كشد و سوزن را با آن نخ مي كند.
ماهي وقتي با آب قهر مي كند، سرش را از آب بيرون مي آورد.
شب يلدا از بقيه شب ها يك سر و گردن بلندتر است.
ليوان خالي لبريز از آب تشنه است.
تا در سرم ضد يخ نريزم، به قطب شمال نمي انديشم.
براي اينكه به پشه ها اردنگي بزنم، پايم را از پشه بند بيرون مي گذارم.
...........................................................
چقدر با كاريكلماتور حال مي كنم! هر كدامشان يك دنيا حرف دارند. البته قبول دارم كه خيلي از آنها كاريكلماتور نيستند. اين ها را از كتاب پايين آمدن درخت از گربه / پرويز شاپور نوشتم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 11:10 توسط نيلوفر شهسواریان
|