توي اين دوره ، نمايشگاه كتاب مرا سه بار ديد. هر بار هم صداي همهمه ي جمع بود و هواي

دم كرده. بوي بد.

از رو نرفتم ها! مي دانستم هر روز بيشتر تا خرخره بازديد كننده مي آيد ولي به سرم زد!

تا سه نشه بازي نشه.

6 بار مترو مرا در دلش جا داد. بچپ بچپ هاي مردم به خاطر حلوا خيرات كردن ها. اجراي گروه سرود جيغ توسط زنان توي مترو. وجود پيرزن ها و يك خانم باردار. شده بوديم

تبليغ هاي چسبيده به در و ديوار مترو. عجيب بود فروشنده ها نبودند.

مدت ها دنبال كتاب «آيين دوست يابي» ديل كارنگي بودم. اما بار سوم كه به قصد خريد نبود و به خاطر جبران بامعرفتي هاي يك دوست ،‌ سه – چهار بار اين كتاب را ديدم و ... . چرا

اين قدر منفي! دنبال كتاب كاريكلماتور پرويز شاپور بودم كه پيروز شدم!

ما كه له شديم . توي گرما جزغاله شديم. ولي اين رسمش نيست كه مثلا بخواهند

كلاس هاي مدرسه را وسط بيمارستان برگزار كنند.

در هر حال دعا مي كنم تا مترو معده اش نتركد و كتاب هاي نمايشگاه سرزنده باشند.