كف پاي مهمان

مرد بخيلي روزي بر در خانه اش نشسته بود و چوبي را در دست داشت.

ناگهان شخصي آمد و به او گفت:

«آمده ام كه ميهمان تو باشم.».

مرد بخيل چوب را نشان داد و گفت :

«اين را براي كف پاي ميهمان نگاه داشته ام!»

 

حكيم و بازرگان

دو مرد با هم به سفري رفتند؛

يكي حكيمي بود درويش و يكي بازرگاني بود بزرگ و هردو به اندازه ي خود شهرتي تمام داشتند.

چون به محل كمين دزداني كه باج مي گرفتند رسيدند، بازرگان گفت:

« واي برمن اگر مرا باز نشناسد و بدانند كه من كيستم!»

حكيم گفت:

«واي برمن اگر مرا باز ندانند و نشناسند كه من كيستم!»

«از كتاب اگر تو بگذاري- كتاب مترو»