داستان هاي كهن
كف پاي مهمان
مرد بخيلي روزي بر در خانه اش نشسته بود و چوبي را در دست داشت.
ناگهان شخصي آمد و به او گفت:
«آمده ام كه ميهمان تو باشم.».
مرد بخيل چوب را نشان داد و گفت :
«اين را براي كف پاي ميهمان نگاه داشته ام!»
حكيم و بازرگان
دو مرد با هم به سفري رفتند؛
يكي حكيمي بود درويش و يكي بازرگاني بود بزرگ و هردو به اندازه ي خود شهرتي تمام داشتند.
چون به محل كمين دزداني كه باج مي گرفتند رسيدند، بازرگان گفت:
« واي برمن اگر مرا باز نشناسد و بدانند كه من كيستم!»
حكيم گفت:
«واي برمن اگر مرا باز ندانند و نشناسند كه من كيستم!»
«از كتاب اگر تو بگذاري- كتاب مترو»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ساعت 16:40 توسط نيلوفر شهسواریان
|