دختری بود که دلش نمی خواست درس بخواند، یعنی دلش می خواست ولی حوصله نداشت ده بار – ده بار یک درس را بخواند. آن هم ریاضی و اقتصاد و فلسفه. بعد هم تست بزند و درس را نشخوار کند. دوست داشت جای ده بار یک بار مثل کتاب های تخصصی بخواند و درکش کند و توی زندگی یا جایی به کار ببرد. دوست داشت آدم ها را با مهارت هایش بسنجند، با سطح فهمش، با کاری که می کند؛ نه اینکه رقمش چند باشد. این دختر دلش می خواست به جای این درسها، کتاب بخواند، شعر، داستان، رمان و نمایشنامه. مجله بخواند، همشهری داستان، 24 و فیلم. دوست داشت فیلم ببیند، نولان، فرهادی، مهرجویی، برتون. دوست داشت فیلم و انیمیشن بسازد، شعر بگوید و داستان بنویسد. تئاتر بازی کند، تئاتر ببیند، با خانواده اش گپ بزند، با دوستانش برود بیرون، پارک ، نمایشگاه، کنسرت با ارنواز و یاسی پاسی و سعیده و حانیه و مهشید و ... .

ورزش کند، زبان یاد بگیرد، ساز بزند، بخندد و شادی کند. نه اینکه عذاب وجدان بگیرد وقتی یک متر ار کتاب هایش فاصله گرفت و ته دلش آدم خوبه بگوید: با سرنوشتت بازی نکن. آدم بده بگوید: بی خیال رتبه و کوفت و زهر، هر کاری دلت می خواد بکن.

این دختر دلش نمی خواد استرس بگیرد، حالش بد شود و استفراغ کند وقتی کسی یک سال، شش ماه یا هر چی، سراغش را نگرفته است و بعد بپرسد: رتبه ات چند شد؟ . تازه یکی _ دو نفر هم نباشند. بعد مجبور شوم بگوید: چه عجب یاد ما کردی .

این دختر حرصش می گیرد که این یک سال تمام آن دلخوشی هایش را خواه ناخواه از او گرفت. با حسرت از کنارشان می گذشت و می گفت : بعدِ کنکور ... بعدِ کنکور ...

این دختر دلش گرفته است. اعصابش خرد است. نمی داند چه کار کند. دانشگاه هم رفت، بعد چی؟ زندگی برایش رتبه نیست ...

 

 

این دختر به طور ناخودآگاه برای نوشتن این متن سوم شخص را به اول شخص مفرد تبدیل می کرد و می خواهد این نوشته را ادامه بدهد.