سعی می کنم شارژ را وارد گوشی ام کنم. هشتاد درصد مواقع با آن مشکل دارم. مخصوصا الان که کاغذش مثل کاغذ فیش شده. ته اتوبوس نشسته ام و همکلاسی ام کنارم است. او دارد جواب های آزمون قلمچی را که تازه داده ایم چک می کند ، ببیند درست زده یا نه. روز جمعه است. راننده ی اتوبوس مثل چی سرش را انداخته و می راند. آنقدر که داری پرواز می کنی. کسی از سرعت ناراحت نیست وهمه خوشحالند که زود می رسند. یک دفعه اتوبوس ناگهانی به سمت راست می رود. اتوبوس بالا و پایین می رود. انگار از روی چیزی رد شده باشد. صدای برخورد با چیزی به گوش می رسد . همه ی اهل اتوبوس به شدت بالا و پایین می پرند و اتوبوس می ایستد. همه ی اینها در دو-سه ثانیه اتفاق می افتد. باعث می شود سرم را از گوشی بردارم. چند ثانیه سکوت. راننده توی سرش می زند. می پرد پایین. کم کم مردم به حرف می آیند. آنهائی که جلو بوده اند بیشتر حرف می زنند: وای.. بچه ی مردم رو کشت ... ای وای... بچه هه رو زیر کرد...

زن ها سرشان را از پنجره ی سمت چپ بیرون می برند. می خواهند ببینند چه شده. من هم می خواهم ببینم ولی دلش را ندارم. با بهت به همکلاسی نگاه می کنم. «چی شد؟»

نمی توانم نگاه نکنم. سرم را کمی بیرون می برم. پسر بچه ای پهن زمین است. فقط دست های بی جانش را می بینم.

وقتی پایین می رویم راننده تنها کسی توی دنیاست که دوست دارم هرچه فحش بلدم به او بگویم. همانی بود که اول خط اتوبوس با لحن افتضاحی می گفت: کرایه هاتونو بدین ... یالا ... یعنی شماها همه تون کرایه دادین؟ کرایه ؟...

 

 

صبح می روم دوباره سوار اتوبوس شوم. دوهفته گذشته از آن موقع. از پله های اتوبوس بالا می روم. پیش خودم می گویم آن راننده الان باید توی زندان باشد. یک نفر پشت فرمان نشسته که صورتش را نمی بینم. چیزی بهم گفت. نفهمیدم. اتوبوس خالی بود. از توی آینه نگاهم کرد. خود ناکسش بود. دوباره تکرار کرد. تپش قلب گرفتم یکدفعه. سریع پیاده شدم.


سیم آخر