پایم را می برم کنار صورتش. خودش را سریع می مالاند به پایم و صدای خاصی در می آورد. بعد یکدفعه ولو می شود روی زمین. زیر فک و روی سرش خاص ترین جاها برای نوازش هستند. گاهی برای اینکه بیشتر خودش را لوس کند میو میوی کش داری تحویل می دهد. بعضی موقع ها با روزنامه بغلش می کنم. خیلی کثیف است، نمی شود با دست گرفتش. بعد سرش را برمی گرداند و بررسی ام می کند، که مثلا انگیزه ام از این کار چیست. گاهی لای در را کمی باز می کنم و کله اش را می آورد جلو، می خواهد خودش را به زور بچپاند توی خانه. سرش را خم می کند، نگاهی ملتسمانه می اندازد . پشتش را می کند و می رود خودش را به نرده ها بچسباند. دمش همیشه رو به بالاست. انگار افه اش است. همیشه می رفت روی پادری جلوی در همسایه می خوابید. زن همسایه پادری را بر داشت و حالا گربه تقریبا آواره است. می خواستم برایش اسم بگذارم ، از همان وقتی که بهش غذا دادم و البته «رو» . قبلی ها اسمشان « نفله» و « حیف نون» بود. این را همینجوری پیشول می گویم.

عاطفی ترین صحنه وقتی بود که حامله بود و درد داشت ! هی می آمد دم در خانه مان و یکسره ناله می کرد. آخر سر رفتم حیاط. نشستم و نازش کردم. بعد پرید و روی پایم نشست. کمی وول خورد و بعد دراز کشید. نازش می کردم و او کیف می کرد. درد کشیدنش را می شد از باز و بسته کردن چنگال هایش فهمید . بعدا که زائید بچه اش مرد. من نبودم ولی شنیدم بچه را آورده بود جلوی خانه یمان و هی ناله می کرد. دلم سوخت برایش. ولی آخر هم نفهمیدیم پدر بچه که بود! چون گربه نرها فراوان بودند.

خیلی اجتماعی است. از آدم ها بیشتر ! البته شاید به خاطر مسائل مادی اش باشد که اینقدر (به قول یک فروغ!) آویزان می شود از همه.

 

از این موجود می شود هزاران صفحه نوشت. همینقدر کافی است به نظرم ! رنگش هم مشکی است با تکه ی کوچکی از سفید.