غیرقابل قبول

شترمرغ هر چی می شد می گفت :«غیرقابل قبول. » . دوستش خوک به او می گفت: «بیا پاسور بازی کنیم.» شتر مرغ می گفت: «غیرقابل قبول. » آن یکی دوستش بلبل به او می گفت: « بیا بریم سر این مزرعه. مترسک جدیده رو بهت نشون بدم .» جواب می داد: « غیرقابل قبول. »

-     - این چند تا گل مال تو

-      - غیر قابل قبول

-      -  سرم درد می کنه

-      - غیر قابل قبول

-       - خاک توی سرت!

-      غیر قابل قبول

دیگر خوک و بلبل جانشان به لبشان رسیده بود. این چند تا کلمه ی بی مصرف هی توی ذهنشان ویراژ می داد. بلبل به خوک گفت :« این شترمرغ دیگه شورشو درآورده... میگم بیا یه چیزی بگیم که دیگه نتونه این حرفو بزنه !»

خوک گفت: «فکر خوبیه. مثلا چی؟»

بلبل گفت:«مثلا اینکه چه میدونم، می خوایم بهت اینقد پول بدیم.»

خوک دماغ زشتش را خاراند. «آخه جواب نمی ده. زیاد مال دوست نیس.»

بلبل فکر کرد. بلند گفت: « آهااااان ! فهمیدم.»

و فکرش را به خوک گفت و هردو با ذوق و شوق پیش آقای شترمرغ رفتند.

بلبل سعی کرد چرب زبانی کند : « چطوری آقای شترمرغ؟ من یه پیشنهاد فوق العاده دارم که عمرا بتونی ردش کنی ! یه خانم شترمرغ می شناسم ، خوش بر و رو، مودب و خوش رفتار. مخصوص خودت !»

خوک و بلبل زل زده بودند به شترمرغ . شترمرغ برای بار اول سریع چیزی نگفت. بعد رنگش سرخ شد و گفت: «قابل قول !»

خوک از خوشحالی بپر بپر کرد و بلبل دایره وار چرخید. روی شترمرغ را ماچ کردند و رفتند تا عروس را پیدا کنند و بیاورند. کل مزرعه را هم خبر کنند. همه وقتی شتر مرغ را می دیدند می گفتند چی شده؟ دیگه نمی گی غیر قابل قبول؟!!

 

 

سه ماه بعد

 

شتر مرغ خانم: «پاشو برو غذا بیار. مردیم از گشنگی ...»

-     - غیر قابل قبول

-    -  یعنی چی؟ همه میگن زن گرفتی آدم شدی... پاشو خودتو تکون بده ببینم.

-    -  غیرقابل قبول

-     - خیلی داری پررو می شی ها. ازت طلاق می گیرم

-     - غیر قابل قبول

-    -  یا خودمو می کشم یا تو رو

-     - غیرقابل قبول

و ...