عالم آینه است، نقش خود را در آن می بینی

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای آب خورَد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد، نمی دانست که از خود می رمد .

همهی اخلاق بد- از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر – چون در توست نمی رنجی، چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی . پس بدان که از خود می رمی و می رنجی .

آدمی را از گَر و دُنبَل ِ خود فَرَخجی نیاید . دست مجروح در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش بر هم نمی رود . چون بر دیگری اندکی دُنبَلی یا نیم ریشی ببیند، آن آش او را نفارد و نگوارد. همچنین ، اخلاق چون گَرهاست و دُنبَل هاست: چون در اوست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی از آن بیند، برنجد و نفرت گیرد . همچنان که تو از او می رمی، او را نیز معذور می دار اگر از تو برمد و برنجد. رنجش تو عذر اوست، زیرا رنج تو از دیدن ِ آن است و او نیز همان می بیند .

پادشاهی دلتنگ، بر لب جوی نشسته بود . اُمَرا از او هراسان و ترسان، و به هیچ گونه روی ِ او گشاده نمی شد . مسخره ای داشت عظیم مقرب . اُمَرا او را پذیرفتند که اگر شاه را بخندانی، تو را چنین دهیم .

مسخره قصد پادشاه کرد و هر چند که جهد می کرد، پادشاه به روی او نظر نمی کرد و سر بر نمی داشت که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند: در جوی نظر می کرد و سر بر نمی داشت .

مسخره گفت پادشاه را که : « در آب جوی چه می بینی؟ »

گفت: « قَلتَبانی را می بینم.»

مسخره جواب داد که :«ای شاه عالم ، بنده نیز کور نیست.»

اکنون همچنین است . اگر تو در او چیزی می بینی و می رنجی، آخر او نیز کور نیست؛ همان می بیند که تو می بینی .

 

 + چند وقت پیش یک پست گذاشتم به اسمفرافکنی . این مقاله از کتاب (فیه ما فیه) اثر مولانا بی ارتباط نیست با این موضوع .