توده ی سیاه رنگ

یک توده ی سیاه رنگ نشسته بود کنارم توی اتوبوس . تکان هم می خورد . یک جور آدم بود . حتی چشم هایش را هم پوشانده بود . لابد خیلی خوشگل بوده که اینقدر خودش را محافظت کرده . یا شاید بی نهایت ایکپیری ! زیر چادر یک کارهایی می کرد . انگار با گوشی اش ور می رفت . فکر کنم نکند مرد باشد ! به کفش هایش نگاه کردم . طبی بود . از همان ها که از بچگی بدم می آمد . فکر کردم این دلیل نمی شود که او مرد نباشد . گفتم هر چی هست احتمال دارد عرب باشد . شنیده بودم عرب ها خیلی بوگندو هستند ! بو کشیدم ببینم چه بویی می دهد . بویی نمی داد . کمی نگاهش کردم . نمی دانستم این نقطه ی سیاه رنگی که دارم نگاه می کنم کجای اوست . به شکل عجیبی بیرون از پنجره را نگاه می کرد . آدم فضایی هم اگر باشد تا حالا عادت کرده بود به محیط جدید. دوست داشتم آن سیاهی ها را کنار بزنم ببینم چه خبر است . مسافرهای جدید هم بدجور نگاهش می کردند . اعصابم خرد شد . بلند شدم و روی صندلی جلوتر نشستم . او که زیر پناهگاهش معلوم نیست درمورد آدم چه فکرهایی که نمی کند .
خوب می شود آدم گاهی برای آنکه کسی نشناسدش ، کسی به اجزای صورتش زل نزند ، کسی صورت آدم را به نقطه ای برای فکر کردن انتخاب نکند ، همچین خودش را مومیایی کند . راحت می شود زیر آن پناهگاه کارهای مخفی انجام داد ... .