لباس و رقص و خرمالو

توی فکر بودم . دهانم جمع شده بود و مزه ی خرمالو مانده بود توی دهانم . در را باز کرد . آمد تو و بهم گفت :  « دیگه از این مدل لباس ها نداری؟‌ « گفتم :« همین جنسی می خوای که بهت دادم تنت کنی ؟ » گفت : « آره . آخه واسه مهمونی که میخوام برم مناسبه . اون دفعه که اون یکی لباسه رو پوشیدم همه دیدنش . حالا این رو می پوشم این دفعه .»

خواستم بگویم لباس قبلی را که بهت داده بودم نیاوردی هنوز . گفتم الان می گوید سرش منت می گذارم . چین چین های این لباس به او بیشتر می آمد تا خودم . روی پاهایش قشنگ تر می ایستادند . رنگ صورتی لباس هم به پوست سبزه اش می آمد . گفتم : « این یکی خیلی بیشتر میاد بهت . » شروع کرد به تشکر کردن . لباس را تا کرد و گذاشت توی کیسه . خیلی چروکیده بود . دو ماه می شد گذاشته بودمش توی کمد و بدون چوب رختی رهایش کرده بودم . کیسه را برداشت و گفت : « آفاق برات میارم تمیز ممیز ! »

در را بست و رفت . مزه ی خرمالو هنوز مانده بود ولی جمع شدگی اش نه . ظرف میوه و زیردستی را برداشتم و بردم آشپزخانه . خرمالو ها را گذاشتم توی یخچال . موقع ظرف شستن به خیلی چیزها می کردم . به اینکه بیتا چه خوب حرف می زند و خوش صحبت است . همه اش برایم خرمالو می آورد . به اینکه دلم می سوزد برایش که لباس مهمانی درست و حسابی ندارد و همین طور پول برای لباس خریدن . عوضش من که یک عالم لباس دارم و خروار خروار رنگ و مدل ،‌ مهمانی ندارم که بروم . به بیتا بارها شوخی – جدی گفته ام که مرا دعوت کن به این مهمانی هایت . همه ی لیاس هایم مال تو . می گویم دلم می خواهد آهنگ بگذارند توی مهمانی و من تا جان دارم برقصم . هر بار بیتا حرف هایم را شوخی گرفته است . لابد لحن من بیش از حد مسخره می زند .

 ظرف ها را می گذارم سر جایشان و می روم توی اتاق پی کارم . فردایش همین موقع بیتا زنگ می زند . می گوید لباست را کامل اتو کرده ام . برایت می آورم . می گوید یک تولد گرفته است و همه را دعوت کرده . اولین نفر من هستم . می گوید برایم این بار خرمالو هایی خریده که دیگر دهان را جمع نمی کند . مثل قبلی ها نیست که به خاطرشان دهانت سرویس شود . من هم به او می گویم خب مگر مجبوری خرمالو بخری . این همه چیز خوب . لااقل پول هایت را جمع کن یک لباس درست و درمان بخر . گوش نمی دهد . دوست دارد با لباس های من برود مهمانی و برایم خرمالو بیاورد . من هم دوست دارم بروم مهمانی و برقصم . او برای دل خوش کردنم می گوید ما که توی مهمانی نمی رقصیم . پس چه کار می کنند ‍؟ همدیگر را تماشا می کنند ؟ این ها همه توی دلم باد می کنند . راهش این است همین الان بروم از یخچال خرمالوی کال بردام و وقتی دهانم جمع شد آهنگ بگذارم و باهاش برقصم .