سقراط را بی گناه برای کشتن بردند . زنش بگریست . سقراط گفت : از چه رو می گریی؟

گفت : از آن رو که تو را مظلوم کشند . گفت : خواهی مرا به ظلمی کشند ؟

----------------------------------------------------------------------------

کسی گفت : خدایا مرا از دوست محفوظ دار! از علت آن دعا پرسیدند . گفت : از دشمن پرهیز توانم و از دوست نتوانم .

---------------------------------------------------------------------------

نادانی از فقیهی پرسید : چون بر رودخانه ای برآیم تا غسل کنم شایسته است به کدام سوی آب بایستم؟

فقیه ظریف گفت : بر آن سوی که جامه های توست تا آ»ها را دزد نبرد.

 

از کتاب کشکول شیخ بهایی