سه تا
سقراط را بی گناه برای کشتن بردند . زنش بگریست . سقراط گفت : از چه رو می گریی؟
گفت : از آن رو که تو را مظلوم کشند . گفت : خواهی مرا به ظلمی کشند ؟
----------------------------------------------------------------------------
کسی گفت : خدایا مرا از دوست محفوظ دار! از علت آن دعا پرسیدند . گفت : از دشمن پرهیز توانم و از دوست نتوانم .
---------------------------------------------------------------------------
نادانی از فقیهی پرسید : چون بر رودخانه ای برآیم تا غسل کنم شایسته است به کدام سوی آب بایستم؟
فقیه ظریف گفت : بر آن سوی که جامه های توست تا آ»ها را دزد نبرد.
از کتاب کشکول شیخ بهایی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 19:39 توسط نيلوفر شهسواریان
|