توي نمايشنامه ي مدرسه نقشم «گردآفريد» يكي از شخصيت هاي شاهنامه است . الان سه ماهه كه تمرين مي كنيم . فاميلي باباي مدرسه مون هم اينه : «گرز الدين!» مي خواستم صداش كنم تا در سالن رو باز كنه و ما بريم تمرين . حواسم نبود گفتم : « آقاي گرزآفريد ! »

گرزالدين هم هاج و واج مونده بود گرزالدين ديگه چيه و چي بگه !


................................

وسط كلاس جغرافيا گشنه ام شد. ساندويچم رو باز كردم تا بخورم . معلم نشسته بود و درس هم نمي داد . چند تا از كله هاي بچه ها برگشت طرفم . به شش-هفت نفر غذا دادم . اون رديف آخر همه كله هامون رو برده بوديم زير نيمكت و مي خورديم . بعد معلمه بلند شد تا درس بده . يه خرده بو كرد .  چند دقيقه بعدش گفت : «بوي غذا مياد ! » بچه هايي كه نمي دونستند ماييم گفتن : «دارن بيرون غذا درست مي كنن. » گفت :« نه، بوي غذا درست كردن نيست، يكي از توي كيفش غذاشو در آورده بيرون . »

همه هي مي خنديديم.  دوباره گفت : «بوي غذا مياد!‌» من هم تصميم گرفتم سر كلاسش غذاهاي بودارتري بيارم . مثل : كالباس و خيار!

.......................

هيچ وقت دفتر خاطرات رو منظم ننوشتم ، بخشي شون رو همين جا مي نويسم.