حتي آن سه نفري كه توي آن كلاس هستند. پارسال با دوتايشان همكلاس بود. مي گفت دخترهاي خوبي نيستند. تمام مشكل من با همين موضوع بود. 5 روز بايد با همين آدم ها مي ساختم . اولش مي گفتم خب بچه هاي خوبي هستند . يكي از جلويي هايم همان دماغ عملي كه چند وقت پيش توي يك پست ماجرايش را گفتم . وقتي پرسيدم چرا دماغ عمل كردي، جواب داد چون دختر خاله ام عمل كرد.

عاشق سفر هستم. دلم نمي خواست همچين سفري را به خاطر اينكه دوستاني خيلي صميمي همراهم نيست از دست بدهم. اين سفرنامه بيشتر شرح همسفران، شناخت آنها و رنج و عذابي است كه از شناخت آنها به دست آوردم ، است . خود سفر كلا خوش گذشت اين جمله (آدم توي سفر كسي رو ميشناسه) حقيقت دارد و كاش براي آدم هاي خوبتري اتفاق مي افتاد  . به اين نتيجه هم رسيدم كه همسفر از خود سفر مهم تر است . آدم تنها باشد اما نااهل و نالوتي و ...! گيرش نيفتد.

با مامان رسيدم به راه آهن . آن دو تا «الف» و «هـ » را توي ميدان ديديم . بعد از سلام عليك و اينها ، رفتيم سر قراري كه همه ي بچه ها و دوتا مربي هامان جمع مي شدند . مامان مدتي نشست . زود رسيده بوديم به خاطر همين گفتم اگر مي خواهي برو .

من و الف و هـ  رفتيم مغازه اي كه ماساژ مي دادند. نيم ساعت مانده به حركت رفتيم پيش بچه ها .

كوپه هاي قطار 4 نفره بود . مربي (خ اخوين) گفت نمي شود سه نفر اين كوپه سه نفر آن يكي . پنج نفر به توافق رسيدند كه بروم با سه نفر آن كلاس . سوار قطار شديم . الف و هـ بعد از اينكه مامور آ«د و كنترل كرد آ«دند پيش ما و غرغر كه هم كوپه اي هايشان چقدر ماستند و ... .

يخ هايمان كم كم آب شد . تا بندرعباس 18 ساعت راه بود . بچه ها مي گفتند نمي خواهيم بخوابيم و از اين جور لوس بازي ها . من گفتم مي خواهم بخوابم . رفتم همان كوپه اي كه الف و هـ نرفتند . زني ميانسال بود با دختر بيست ساله اش. يزدي بودند و خون گرم و مهربان .آنقدر كوپه يشان آرام بود كه دلم نمي خواست بروم پيش بچه ها و ريخت و پاش هايشان . بچه ها از همان سر شب حرف زدند تا سه – چهار صبح. (موضوعاتي مثل ابرو، آرايش ، لباس، غذا، ... ) صبح كه رسيديم بندرعباس به جاي لنج، با اتوبوسمان سوار بر باركش شديم و بيست دقيقه اي رسيديم قشم . از آنجا هم با اتوبوس يك ساعتي راه بود .

رستوران ناهار و بعد هتل آپارتمان . شدم سرگروه . صبح ها باد بيدارشان مي كردم و از اين جور كارها .

 

اين سفرنامه ادامه دارد...