سفرنامه 1
عاشق سفر هستم. دلم نمي خواست همچين سفري را به خاطر اينكه دوستاني خيلي صميمي همراهم نيست از دست بدهم. اين سفرنامه بيشتر شرح همسفران، شناخت آنها و رنج و عذابي است كه از شناخت آنها به دست آوردم ، است . خود سفر كلا خوش گذشت اين جمله (آدم توي سفر كسي رو ميشناسه) حقيقت دارد و كاش براي آدم هاي خوبتري اتفاق مي افتاد . به اين نتيجه هم رسيدم كه همسفر از خود سفر مهم تر است . آدم تنها باشد اما نااهل و نالوتي و ...! گيرش نيفتد.
با مامان رسيدم به راه آهن . آن دو تا «الف» و «هـ » را توي ميدان ديديم . بعد از سلام عليك و اينها ، رفتيم سر قراري كه همه ي بچه ها و دوتا مربي هامان جمع مي شدند . مامان مدتي نشست . زود رسيده بوديم به خاطر همين گفتم اگر مي خواهي برو .
من و الف و هـ رفتيم مغازه اي كه ماساژ مي دادند. نيم ساعت مانده به حركت رفتيم پيش بچه ها .
كوپه هاي قطار 4 نفره بود . مربي (خ اخوين) گفت نمي شود سه نفر اين كوپه سه نفر آن يكي . پنج نفر به توافق رسيدند كه بروم با سه نفر آن كلاس . سوار قطار شديم . الف و هـ بعد از اينكه مامور آ«د و كنترل كرد آ«دند پيش ما و غرغر كه هم كوپه اي هايشان چقدر ماستند و ... .
يخ هايمان كم كم آب شد . تا بندرعباس 18 ساعت راه بود . بچه ها مي گفتند نمي خواهيم بخوابيم و از اين جور لوس بازي ها . من گفتم مي خواهم بخوابم . رفتم همان كوپه اي كه الف و هـ نرفتند . زني ميانسال بود با دختر بيست ساله اش. يزدي بودند و خون گرم و مهربان .آنقدر كوپه يشان آرام بود كه دلم نمي خواست بروم پيش بچه ها و ريخت و پاش هايشان . بچه ها از همان سر شب حرف زدند تا سه – چهار صبح. (موضوعاتي مثل ابرو، آرايش ، لباس، غذا، ... ) صبح كه رسيديم بندرعباس به جاي لنج، با اتوبوسمان سوار بر باركش شديم و بيست دقيقه اي رسيديم قشم . از آنجا هم با اتوبوس يك ساعتي راه بود .
رستوران ناهار و بعد هتل آپارتمان . شدم سرگروه . صبح ها باد بيدارشان مي كردم و از اين جور كارها .
اين سفرنامه ادامه دارد...