12/7/88
امروز توي مدرسه من وشقي (مخفف شقايق) تمام جونمون درد گرفت ! اگه مسئولين مدرسه ساز اينو بخونند خيلي خوب مي شه. نمي دونم نيمكت هارو چه جوري ساختند! آخه نيمكت ها هم كه قديمي نيست بگيم زهواردر رفته است ! ولي چرا ، مدرسه مون قديمي هست . مال سال 1317! به خاطر تعميرات اومده اينجا. جاي مدرسه رو نمي گم. حالا بعضي ها مي دونند كجاست . قبلا مال فرانسوي ها بوده . اينقدر بزرگه كه ازتوش دو تا مدرسه ي ديگه هم كه يكي اش الان متروكه مونده، درآوردند. اصلا من به خاطر همين قديمي بودن و بزرگ بودنش اومدم توي اين دبيرستان. جالب اينه كه كليساش به آموزش وپرورش داده نشده و كنار حياط كه نرده كشيدن، كليساس! يك زيرزميني داره تاريك و وحشتناك كه از سه- چهار جا راه داره و اگه باد به گوش مدير ناظممون نرسونه، من دوبار رفتم توش. البته دوراهش روكه من مي شناسم روبستند . اون يكي راه ولي ميشه رفت توش. اين مدرسه ازاون جور قديمي هاي فسيل نيست . ما با بچه هاي اون مدرسه كه پنجره شون توي حياط ما باز ميشه هم حرف مي زنيم. يكي شون دوستم نيكو است. خلاصه اينكه ساختمون مدرسه مون خيلي جالبه. برخلاف راهنمايي ودبستان كه فسقلي بود.
از نيمكت ها مي گفتم . امروز هرچي روي نيمكت اين ور واون ور مي شديم ، درست نمي شد. سركلاس ديني هم من چون كتاب نياورده بودم، كتاب كتابخونمون رو يواشكي مي خوندم .توي خونه زياد وقت نمي شه كتاب هاي غير درسي خوند . بنابراين من درس هام رو توي خونه مي خونم و توي كلاس هم كتاب هاي غير درسي مثل شعر و رمان و داستان و... مي خونم ! معلم هم بهم شك كرد و اومد گفت چي مي خوني . من كه كتاب رو جمع كرده بودم ، گفتم كتاب ديني نياوردم. اون هم گفت با بقل دستي ات ( شقي) بخون. ديگه ختم به خيرشد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸ ساعت 18:51 توسط نيلوفر شهسواریان
|