کاملا حسم برای نوشتن برگشت .
رفتیم شیراز . یکی از بهترین اتفاق ها رو می نویسم :
رفته بودیم زیارت شاهچراغ (ع) . ساعت حدودهای یازده شب بود . همه مون بی خوابی داشتیم و به قول خودم ملنگی زده بود به سرمون ! من بودم و لیلا و پریسا . فرزانه نیومد (اینکه این اسامی رو توضیح بدم بماند !!! ) بعد از شاهچراغ قسمت دیگری رو رفتیم زیارت . توی زیارتگاه هم زن دیدیم هم مرد . پریسا می گفت اینجا زنونه مردونه است !!! نگو وارد قسمت مردونه شده بودیم . یه آقائه سریع نمازش رو تموم کرد و گفت زنونه اون طرفه . (هنوز به قسمت اصلی نرسیدیم ) کلی خندیدیم . یه گوشه نشستیم . من طرف چپ نشسته بودم ، لیلا روبرو و پریسا کنارم روی صندلی . لیلا گفت شیشه آبم رو بده . از توی کیف درش آوردم . اصلا حسش نبود بلند بشم بدم دستش . اون هم بدتر از من حال نداشت . می خواستم پرت کنم . با اینکه از پرت کردن بدم میومد و بی احترامی به همه بود ، مخصوصا به کسی که اومدیم زیارتش . می گن پرت کردن هفت آسمون رو به هم میزنه و یکی از دلایل مکروه بودنش همینه . حالا نمی خوام وارد احکام بشم . یه دفعه یه پسر بچه اومد طرفم . اسباب بازی هاش کنار پای من بود . می خواست برشون داره . از موقعیت استفاده کردم . سریع گفتم : «این رو برو بده به اون » که یعنی : « شیشه آب رو بده به لیلا »
بچه هه مثل یه بچه ی حرف گوش کن شیشه آب رو گرفت و برد داد به لیلا . هممون هاج و واج نگاهش می کردیم . من خنده ام گرفته بود . فکر نمی کردم بخواد انجام بده . مثل یک معجزه ی به ظاهر کوچیک بود . انگار یک نفر فرستاده بودتش تا این وظیفه رو انجام بده . بعدا با لیلا گفتیم فکر می کردیم بچه هه میره و شیشه رو هم با خودش می بره .
شاید اتفاق خیلی کوچیکی باشه ولی هنوز حیرتش برام باقی مونده !
------------------------------------------------------------------------------------------
حرف آخر : از این همه حرف های کنایه دار بدم میاد . بسه ...