مثل مجسمه

توی عالم هیچ غصه ای نداری و یک نفر می آید و با حرف بی مربوط اش ناراحتت می کند . آن وقت روز بعد همه ی غصه های عالم را داری و یک نفر می آید با حرف قشنگش خوشحالت می کند . همیشه همین طوری است . تضاد را درهمه جا می بینی . الان اگر یک ربع پشت سر هم بخندم ، الان یا چه می دانم چند روز دیگر باید تاخودآگاه ناراحت باشم یا که گریه کنم . با عقل سلیم هم می شود نتیجه گرفت که وقتی همه اش بخندی می گویند خل و چل . برعکسش : گریه هم می گویند افسرده . پیش خودم می گویم آدم اگر خنثی باشد که بهتر است . نه بخندی نه گریه . مثل مجسمه .

 الان کلماتم به همراه نقطه و ویرگول شده 140 تا . چه اتفاق مهمی و از همه مهمتر مرتبط با موضوع بالا !! (حالا شد 155)

فرافکنی

« فرافکنی» یعنی هر چی که هستی را به دیگران نسبت می دهی . وقتی می گویی فلانی مهربان و با معرفت است ، یا حتی خسیس و بی شعور است یا که تنبل ، یعنی همان ها را خودت داری . اول خودم قبول نداشتم . نمی توانستم قبول کنم . ولی کمی که فکر کردم دیدم مبحث درستی است . هر وقت از کسی ایراد گرفتم ، نگاه کردم ببینم همان خصوصیت را خودم دارم (داشتم) یا نه .  

ببینم حالا شما فکر می کنید من چه خصوصیاتی دارم ؟‌!!!

بازگشت یک حس

 

کاملا حسم برای نوشتن برگشت .

 

 

رفتیم شیراز . یکی از بهترین اتفاق ها رو می نویسم :

رفته بودیم زیارت شاهچراغ (ع) . ساعت حدودهای یازده شب بود . همه مون بی خوابی داشتیم و به قول خودم ملنگی زده بود به سرمون ! من بودم و لیلا و پریسا . فرزانه نیومد (اینکه این اسامی رو توضیح بدم بماند !!! ) بعد از شاهچراغ قسمت دیگری رو رفتیم زیارت . توی زیارتگاه هم زن دیدیم هم مرد . پریسا می گفت اینجا زنونه مردونه است !!! نگو وارد قسمت مردونه شده بودیم . یه آقائه سریع نمازش رو تموم کرد و گفت زنونه اون طرفه . (هنوز به قسمت اصلی نرسیدیم ) کلی خندیدیم . یه گوشه نشستیم . من طرف چپ نشسته بودم ، لیلا روبرو و پریسا کنارم روی صندلی . لیلا گفت شیشه آبم رو بده . از توی کیف درش آوردم . اصلا حسش نبود بلند بشم بدم دستش . اون هم بدتر از من حال نداشت . می خواستم پرت کنم . با اینکه از پرت کردن بدم میومد و بی احترامی به همه بود ، مخصوصا به کسی که اومدیم زیارتش . می گن پرت کردن هفت آسمون رو به هم میزنه و یکی از دلایل مکروه بودنش همینه . حالا نمی خوام وارد احکام بشم . یه دفعه یه پسر بچه اومد طرفم . اسباب بازی هاش کنار پای من بود . می خواست برشون داره . از موقعیت استفاده کردم . سریع گفتم : «این رو برو بده به اون » که یعنی : « شیشه آب رو بده به لیلا »

بچه هه مثل یه بچه ی حرف گوش کن شیشه آب رو گرفت و برد داد به لیلا . هممون هاج و واج نگاهش می کردیم . من خنده ام گرفته بود . فکر نمی کردم بخواد انجام بده . مثل یک معجزه ی به ظاهر کوچیک بود . انگار یک نفر فرستاده بودتش تا این وظیفه رو انجام بده . بعدا با لیلا گفتیم فکر می کردیم بچه هه میره و شیشه رو هم با خودش می بره .

شاید اتفاق خیلی کوچیکی باشه ولی هنوز حیرتش برام باقی مونده !

 

------------------------------------------------------------------------------------------

حرف آخر : از این همه حرف های کنایه دار بدم میاد . بسه ...